غریب آمدی آشنا رفتی....

هر انسانی گاه ، بیگاه یا حتی ناگاه احساس می کند باید چیزی بگوید ، یا حتی بنویسد . شاید گاه و بی گاه ِ من قرار است اینجا اتفاق بیفتد...

منتظرهستم
زیرامیدانم توبه سوی من بازخواهی گشت
باهمه قدرت خوداین انتظارتلخ راتحمل خواهم کرد
زیرامیدانم اگرجسم تومراجعت نکند
قلب وروحت به سوی من
به سوی عشق ابدی وجاودانش
خواهدشتافت


عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود


 

بارخدایا!ازتوآمرزش میطلبم برای هرگناهی که باپای خودبه سوی آنگام برداشتم یادستم رابه سوی آن درازکردم یاچشمم به دقت آن رانظاره کرد یاگوشم رابه سوی آن بازنمودم یازبانم به آم گویاشد یاآنچه رابه من عطاکردی درآن خرج کردم سپس باوجودعصیان ازتوروزی خواستم وتوبه من دادی.آنگاه ازرزق تودرمعصیت کمک گرفتم وتوآنراپوشاندی سپس ازتوبیشترخواستم بازناامیدم نکردی وآشکاراآنرامرتکب شدم رسوایم ننمودی وپیوسته برمعصیتم اصرارمیورزم ولی همواره توبه ام رامیپذیری وبامغفرتت گذشت میکنی ای کریم ترین کریمان!

fatemeh

۱۳۸۸/۱۰/۰۹ | 8:46 AM | Baran |



 

زآتش عشقی که توافرختی جسم وجاوپیکرم راسوختی

هرکه زین آتش نسوزدپخته نیست آنکه زین آتش بماندخام کیست

ای توداروی ی تن تب خیزمن ای همه چیزمن وهرچیزمن

گرچه میسوزددرونم ازفراق زنده می دارد دلم رااشتیاق

راستی راازچه جانم سوختی این چه آتش بودتوافروختی

خوب کردی بیشترجانم بسوز هرچه خواهی برلحیبش برفروز

عاقبت من یارخودرایافتم نازنین دلدارخودرایافتم

یادتوروشنگرافکارمن ای خوشامن تاشوی تو یارمن



۱۳۸۸/۱۰/۰۶ | 6:15 PM | Baran |

شب بدون توآغازبی پناهی من


بدون تو غزل من پرازتباهی من

مدام منتظرتوتماس...بعدازظهر

شماره گیر...دل تلخ واشتباهی من

نبودی ونشنیدی چه گریه ای کردند

بدون توبرگه های کاهی من

تمام دفترشعرم دعایت میکردند

وبیت هاهمه همخوان«یاالهی»من

وبیت هاهمه خون گریه میکردندآن وقت

کناربغض غم آلودگاه گاهی من

به جای تودل من زخم خورده بودانگار

دوچشم قرمز پرخون من گواهی من

چهارروز مداوم نبودی ومردم

بدون بودنت آغازشدتباهی من

چهار...پنج..نه شنبه..نیامدی آخر

چگونه میگذردلحظه های واهی من

دلم شکسته ومرداب دورمن پیچیده

نبودرودنگاه تو.شاه ماهی من!

دوباره آمدی اصلا فدای آمدنت

سرم؟تنم؟نه!که هرچه شمابخواهی من

کنارپنجره یک شاخه مریم تازه ست

پناه خستگی کفتران چاهی من
۱۳۸۸/۱۰/۰۱ | 5:59 PM | Baran |

مادرمراببخش

فرزندخشمگین خطاکارخویش را

مادرحلال کن که سراپاندامت است.

باچشم اشک بارزپیشم چومیروی

سراپای من غرق ملامت است

هرلحظه دربرابرمن اشک ریختی

ازچشم پرملامت توخواندم شکایتی

بیچاره من که باهمه اشکهای توهرگزنداشت راه گناهم نهایتی

مادرمراببخش

توگوهری که درکف طفلی افتاده ای

من ساده لوح کودک گوهرندیده ام

گاهی به سنگ جهل گوهرشکسته ام

گاهی به دست خشم به خاکش کشیده ام

صدبارازخطای دختراشک ریختی

اما لبت به شکوه ی من آشنا نبود

بودم دراین هراس که نفرین کنی

اما کارتوازبرای دخترکاری جزدعانبود

مادرمراببخش

بعدازخدا.خدای دل وجان من تویی

من بنده ای که بارگنه میکشم به دوش

توآن فرشته ای که زمهرت سرشته اند

چشم ازگناهکاری فرزندخود بپوش

مادرمراببخش

درچهره ی تومهرو وفاموج میزند

ای شهره در وفاو صفامیپرستمت

مادرمن ازکشاکش این عمررنج زای

بیمارخسته به پناه توآمدم

دورازتوهرچه هست سیاهی است ونورنیست

مادرمراببخش

فرزندخشمگین وخطاکارخویش را

مادرحلال کن که سراپاندامت است..

۱۳۸۸/۰۹/۲۴ | 4:55 PM | Baran |

 

 

شانه هایت را به شانه هایم بسپار

تا استوار پیش بروم

تا در قدح چشمانت

گرمای وجود خورشید را احساس کنم

دستانت را در دستان من بگذار

تا از وجود تو ذره ذره به هستی برسم

تا تکیه گاه امن خستگی هایم شوی

تا پر صلابت تر از دیروز

به فرداهای پر نور قدم بگذارم

من تو را نگاه می کنم

و جهان رنگ می بازد

من با تو ام

همیشه تر از دیروز

در فکر پراکندن اواز عشق

در دور دست ترین

تاریک خانه های تنم

در فکر زیبا کردن

مردابهای مرده

و طعم خوش زندگی

۱۳۸۸/۰۹/۲۰ | 12:15 PM | Baran |

آه مدتهاست از پشت پنجره اتاقم آرزوهایم را نظاره میکنم
پنجره ایی که تار عنکبوت روزگاری آن را خواهد پوشاند وآرزوهایم را محو خواهد کرد
هر چند که در پشت پنجره آرزوهایم بجز یک هیچ بزرگ هیچ چیزی را نمیبینم

۱۳۸۸/۰۹/۰۷ | 1:16 PM | Baran |
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

سلام

توروخدا برام دعاکنید من به بن بست رسیدم واقعانمیدونم بایدچیکارکنم

خیلی تنهام خیلی.....

دعاکنید خدابهم قدرت تصمیم گیری بده وبتونم روتصمیمم پافشاری کنم

دعایم کن

           که من

                      محتاج محتاجم

۱۳۸۸/۰۹/۰۲ | 4:49 PM | Baran |

   

عطرتودرعمق لحظه هاجاریست چگونه جای تودرجای زندگی سبزاست

تمام گنجشکان که درنبودتومرابه بادملامت گرفته اند

ترابه نام صدامیکنند تونیستی که ببینی چگونه میگردد

نسیم روح تودرباغ بیجوانه ی من

تونیستی که ببینی دل رمیدهءمن

بجزتویادهمه چیزرارهاکردست

۱۳۸۸/۰۸/۲۳ | 7:4 PM | Baran |

 

شماای خاطرات کهنه وپوسیده ودرهم زمن امشب چه میخواهید؟

زمن امشب که می میرم یکه وتنهاچه می خواهید؟

برای مردنم کسی راخبرنسازید!

نمیخواهم پدربرهم زندچشمان بازم را.

نمیخواهم ببیندمادرم سختی جان کندنم را

نامه ای نوشتم اگربیوفتدبه دست خواهرم ازدل کشدآهی!!!

وگرافتدبه دست دلبرم اشکش فروریزد

بدینسان نامه ام:

سلام مادرسلام ای نازنیین ای مهربان ای بهترین مادر.

دگردردفترم شعرجدیدی را نخواهی دیدنخواهی خواند

دگردرآلبومم عکس جدیدی رانخواهی دید

دگرهرشب دررابه رویم نخواهی بازکرد

دگرازمن نمیپرسی کجا بودی دراین ظلمت؟

چه میکردی؟چه میخواهی؟

مادراگرروزی رفیق مهربانی آمدسراغ من

بگو:فرزندم به ناکامی جان داد.

وتاآخرین لحظه عمربه سختی سخن میگفت:

خداحافظ عزیزانم

خداحافظ رفیقانم

خداحافظ......

۱۳۸۸/۰۸/۱۸ | 3:31 PM | Baran |

دردعاشقی

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است ,

سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی ,

تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش ,

اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید

, عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی ,

با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید
, از این ترسید که تلاقی نگاهش

, این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز
, طبق یک عادت مداوم تکراری ,

با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه ,

ادامه داد .در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار

, فقط باید میجویدش
تکرار
, تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست
, تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه
,

به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب

۱۳۸۸/۰۸/۱۴ | 8:8 PM | Baran |

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

           خدمات وبلاگ نويسان جوان              www.zibasazi.bahar-20.com

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

 

۱۳۸۸/۰۸/۰۶ | 5:57 PM | Baran |

ماهی بی جفت درجام بلور

هرطرف درحالت چرخیدن است

جفت اوافتاده بیجان روی آب

بی خبرازشادی جنبیدن است

ماهی بی جفت تنهاوغریب

اضطرابش پیش چشم روشن است

گاه می بوسدهمدم خاموش را

گاه عاشق واردربوییدن است

گریه می جویدزچشم ازملال

لرزه هازین غصه درجان وتن است

پیش خودگویدکه شاید بی صدا

ماهی بیچاره درنالیدن است

یادآن هنگامه ی بی همدمی

دیده اش گریان سکوتش شیون است

آنچه زین غم میچکدبرروی آب

نرم نرمک قطره ی اشک من است

۱۳۸۸/۰۸/۰۵ | 3:55 PM | Baran |
عیدهمگی مبارک

 

۱۳۸۸/۰۶/۲۹ | 12:49 PM | Baran |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

 

 

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

 

۱۳۸۸/۰۶/۲۳ | 6:30 PM | Baran |

 

پنهان نگاهم میکند.چشمی وصدناز

پنهان نگاهش میکنم.می خوانمش باز

خوشیدخندان لبش بامی همآغوش

مهتاب تابان رخش باگل همآواز

میخواهدم پیداست ازطرزنگاهش!

دزدیده دیدن های اومی گویدم راز!

میخواهدم وزشوق این احساس جان بخش

ذرات من پیوسته دررقصندوپرواز....

میخواهمت ای باغ لبریزازترانه

میخوانمت دراشک وآوازشبانه

میبینمت درتاروپودسینه.دردل

چون هرم آتش میکشی درمن زبانه!

میآرمت ازلابه لای جان به دفتر

تادرسرودمن بمانی جاودانه

میجویمت درآسمان دربرگ درآب

می پرسمت ازقله های بینشانه

بایادتوسرگشته درکوه هم همیشه

آمیزه ای ازشوق واندوهم همیشه

 

 

 

 

میان جان دوانسان چنین به هم نزدیک

چقدرفاصله؟آه

چقدرماندن درهالهءتبسم وشرم؟

چقدرماندن درپردهءسکوت نگاه؟

چقدردوری ازآفتاب آن لبخند؟

چقدرمحروم ازسایه سارآن گیسو؟

چقدربایدسرکردبی نوازش او؟

چقدر..؟چقدر....؟

اصطحکاک دل وسنگ گوش دادن ها

به حکم مبهم تقدیرسرنهادن ها

بشرچقدربه درمان عشق درمانده ست؟

مگرچقدرازاین عمربی ثمرمانده است؟

مگرچه کاری خوش ترزدوست داشتن است؟

مگرکه عشق گناهی برای زن ومرداست؟

چقدربایدبراین گناه تاوان داد؟

چقدربایدخاموش ماندتاجان داد؟

چقدرسرخ شدن زیرتازیانه شوق؟

چقدربی تونشستن دراین سکوت وستوه؟

میان چان دوعاشق چنین به هم نزدیک

چقدربایدمشتاقانه ماندوماندصبور؟

چقدربایدنزدیک بودوازهمه دور؟

چقدر...؟چقدر....؟

۱۳۸۸/۰۶/۲۳ | 1:39 PM | Baran |

 

عمرپابردل مامینهدومیگذرد

خسته شدچشم من ازاین همه پائیزبهار

نه عجب گرنکنم برگل وگلزارنظردربهاری که دلم

 نشکفدازخندهءیار

چه کندبارخ پژمرده من گل به چمن؟

چه کندبادل افسرده من لاله به باغ؟

من چه دارم که برم دربرآن غیرازاشک

وین چه داردکه نهدبردل من غیرازداغ؟

عمرپابردل مامینهدومیگذرد

کاروانی همه افسون همه نیرنگ وفریب

سالهاباغ وبهارم همه تاراج خزان

سینه ام پرشده ازنالهءغمهای غریب

دیدن روی گل وسیری چمن نیست بهار

به خدابی رخ معشوق گناه است!گناه.

آن بهاراست که بعدازشب جان سوزفراق

به هم آمیزدناگه دوتبسم دونگاه!

۱۳۸۸/۰۶/۱۴ | 12:32 PM | Baran |

 

دیده بردردوختم درانتظار

تاکه آمدنامه ای ازسوی یار

نامه ات چون باغ گل ازعطردوست

گرکه طبعم گل کندازعطراوست

گاه ازیک گل بهاران میشود

دشت خشکی لاله زاران میشود

یک ستاره گاه احسان میکند

تیره شب رانورباران میکند

نامه ات روح مراپروازداد

شادی گم کرده ام رابازداد

زآتش مهرت تن من داغ شد

واژه هاگل کردوگلهاباغ شد

نامه رابانورخودآمیختی

روشنی درجان عاشق ریختی

تاکه میخواندم سخن های تورا

یادکردم نقش سیمای تورا

ناگهان مهتاب بزم ماشدی

درمیان جمله هاپیداشدی

لب گشودی خنده کردی غنچه وار

دیدنت بردازکف من اختیار

باشگفتی گفتم ای جان آمدی؟

ای دوای دردهجران آمدی؟

اشک شادی ریخت ازچشمان من

شدچراغانی صف مژگان من

بوسه هاازروی هم برداشتیم

روی دررو گفته هاداشتیم

ای عجب درغرفه ی خوددیدمت

درمیان گفت وگوبوسیدمت

باتبسم گل به پایت ریختم

خویش رابرگردنت آویختم

پرشدازاندام توآغوش من

نغمه هاخواندی لحظه هادرگوش من

کاش میشد بوسه بارنت کنم

جان عاشق رابه قربانت کنم

شوق دیدارت مرادیوانه کرد

خانه ی روح مراگلخانه کرد

ناگهان دیدم که وای ای وای من

هاله آسارفتی ازرویای من

گلبن اندامتوپیدانبود

دیدنت جزنقشی ازرویانبود

مستی دیدارازدستم گریخت

آن سبوبشکست آن پیمانه ریخت

هرچه میدیدم خیال خام بود

جای توخالی ودل ناکام بود

باردیگررنج هجران بودمن

نامه بودوچشم گریان بود من

۱۳۸۸/۰۶/۱۰ | 10:53 AM | Baran |

 

خدایامیدانم یک شاخه ی کوچک بلوطتوراازمن بهترمیشناسدودریایی که درآندوردست موج می زندازمن به تونزدیک تراست

خدایابه خورشیدچه گفته ای که یک لحظه هم سردنمیشودوتن به تاریکی نمیدهد؟

به ماه چه گفته ای که جزروشنایی حرفی برای گفتن ندارد؟

به ریحان ها ومریم هاچه داده ای که ازازل تاابدبوی تورامیدهد؟

خدایاقبل ازاینکه به دنیابیایم عاشقت بودام وپیش ازدیدن بارانهاوخیابان هاصدای تورادیده ام وعشق راباتوآغازکردم.

خدایامیدانم توهمه جابامن خواهی بودچه درخاطرات کهنه وزنگ زده ام وچه درزرورقی که به سوی فرداوپس فرداهامیرود.

خدایاتمام درهارابه رویم بازکن دیوارهای لجبازراازسرراهم برداروپنجره ای کوچک به قلبم عطافرما.

اجازه بده درقلمرومهربانی توزندگی کنم وبرای شقایق هاسرودبخوانم.

خدایاای لطیف ترازرودهای سپید ای که نامت کلیدباغستان های رحمت است اگردستان نازکم رانگیری وبه رویم لبخندنزنی

درجاده های خاکستری غفلت گم میشوم

خدایاهرروزهمه جاعاشقت خواهم بود درسایه بال های یک پروانه درهیاهوی رعدهازیریک درخت انجیروروی خوشه های شیرین انگور

خدایامن یک روزدرایستگاه عشق ابرهاوماه رادرکوله پشتی ام میگذارم وسواراولین قطارمیشوم تابه دیدارتوبیایم

من مشتاقانه روبه روی آینه می ایستم وگیسوان رابرای رسیدن به آن روزشانه میکنم.

۱۳۸۸/۰۶/۰۱ | 12:41 PM | Baran |
 

سلام ای آنکه نمیشناسمت

دقایقی حوصله کن وحرف های دلم رابخوان دوباره تنهاشده ام دوباره دلم هوای توراکرده خودکارم راازابرپرمیکنم وبرایت ازباران مینویسم به یادشبی می افتم که تورامیان شمع هامیبینم دوباره میخواهم به سوی توبیایم توراکجامیتوان دید؟ درآوازشبآویزهای عاشق؟درچشمان یک آهوی مضطرب؟درشاخه های یک مرجان قرمز؟درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟دلم میخواهم وقتی باغهابیدارندبرات نامه بنویسم وتونامه هایم رابخوانی وجواب آنهارابه نشانی همه ی غریبان دنیابفرستی.ای کاش میتوانستم تنهاییم رابرای تومعناکنم ای کاش میتوانستم همیشه ازتوبنویسم میترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترم خالی بماندوحرفهای ناگفته ام هرگزبه دنیانیاید میترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه ی سرود قلبم رانشنود

ودوباره شب دوباره تپش این دل بی قراردلم میخواهددیوارهاپنجره شوند ومن تورادرمیان چشم هایم بنشانم

دوباره شب دوباره تنهایی وخودکاری که باهمه ی ابرهای عالم پرنمیشود

دوباره شب دوباره یادتوکه این دل بی قرار رابیدارنگه داشته ودوباره من وخاطرها

۱۳۸۸/۰۵/۱۲ | 6:10 PM | Baran |

 

 

بی تومهتاب شبی بازازآن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم

شوق دیدارتولبریزشدازجام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

درنهان خانه ی جانم گل یادتودرخشید باغ صدخاطره پیچید

یادم آمدکه شبی باهم ازآنکوچه گذشتیم

پرگشودیم ودرآن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی برلب آن جوی نشستیم

توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت

من همه محوتماشای نگاهت

آسمان صاف وشب آرام بخت خندان وزمان رام

خوشه ماه فروریخت درآب شاخه هادست برآوردبه مهتاب

شب وصحراوگل وسنگ همه دلداده به آوازشباهنگ


یادم آیدتوبه من گفتی ازاین عشق حذرکن

لحظه ای چندبراین آب نظرکن

آب آیینه ی عشق گذران است

توکه امروزنگاهت به نگاه نگران است

باش فرداکه دلت بادگران است

تافراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن

باتوگفتم حذرازعشق ندانم

سفرازپیش توهرگزنتوانم!نتوانم!

روزاول که دلم به تمنای توپرزد

چوکبوترلب بام تونشتم

توبه من سنگ زدی !نه رمیدم!نه گسستم

بازگفتم که توصیادی ومن آهوی دشتم

تابه دام تودرافتم همه جاگشتم وگشتم!

حذرازعشق ندانم !نتوانم!

اشکی ازشاخه فروریخت

مرغ شب ناله تلخی زدوبگریخت

اشک ازچشم تولغزید

ماه برعشق توخندید

یادم آیدکه دگرازتوجوابی نشنیدم

پای دردامن اندوه کشیدم

نه گسستم نه رمیدم

رفت درظلم توغم آن شب وشبهای دگرهم

نگرفتی دگرازعاشق آزرده خبرهم

نکنی دیگرازآن کوچه گذرهم

بی تواما

به چه حالی من ازآنکوچه گذشتم....

۱۳۸۸/۰۵/۱۱ | 11:0 AM | Baran |
  

قاصدک غم دارم

غم آوارگی ودربدری

غم تنهایی وخونیین جگری

قاصدک وای به من همه ازخویش مرامیرانند

همه دیوانه ودیوانه ترم میخوانند

 

مادرمن غم هاست

مهدوگهواره ی من ماتم هاست

قاصدک دریابم!روح من عصیان زده وطوفانیست...

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم

غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم

غم من صحراهاست

افق تیره اوناپیداست

قاصدک دیگرازاین پس منم وتنهایی

وبه تنهای خود درهوس عیسایی!

وبه عیسایی خودمنتظرمعجزه ای غوغایی

قاصدک زشتم من زشت چون چهره ی سنگ خارا

زشت مانن زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم

میگریزم به جهانی که درآن پستی نیست

پستی ومستی وبدمستی نیست

میگریزم به جهانی که مراناپیداست

شایداین نیزفقط یه رویاست

 

۱۳۸۸/۰۵/۰۹ | 4:13 PM | Baran |

ازمن به هیچ واژه ای جزغم نمیرسی

زخمی که میکشدوبه مذهم نمیرسی

اینجابه بعدشعرفدای تو!مال تو!

ازمن به یک تغزل محکم نمیرسی

یک مصراع نگفته ای اماچراعزیز

حتی به ذهن عالم وآدم نمیرسی

سیلاب باش!غرق کن!رودشو!ببر!

طوفان نوح باش!که که کم کم نمیرسی!

من سالهاست گم شده ام !نیستم!نگرد

حوای خوب من!توبه آدم نمیرسی

من درخیال خام خودم هم نبوده ام

ازمن به یک حیات مجسم نمیرسی

بگذارگورمن بشودخاطرات تلخ

توبی خیال باش عزیزم!نمیرسی

جزلحظه ای که مرده ام ونیستم وتو

هم میرسی به آرزویت هم نمیرسی!

۱۳۸۸/۰۵/۰۹ | 4:11 PM | Baran |

 

 

 

نه از آشنا وفادیده ام

نه در باده نوشان صفادیده ام

زنامردمی ها نرنجددلم

که ازچشم خودهم خطادیده ام

به خاکستردل نگیردشراب

من ازبرق چشمی بلادیده ام

وفای تورانازم ای اشک غم

که در دیده عمری تورادیده ام

طبیبا مکن منعم از جام می

که درد درون رادوادیده ام

حریم خداشوچه شبهادلم

که خودرازعالم جدادیده ام

۱۳۸۸/۰۵/۰۴ | 6:49 PM | Baran |

 

بیاتالیلی مجنون شویم افسانه اش بامن

بیابامن به شهرعشق روکن خانه اش بامن

بیاتاسربه روی شانه ی هم راز دل گوییم

اگرمویت چوروزم شدپریشان شانه اش بامن

مگودیوانه کو زنجیرگیسورا ز هم واکن

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش بامن

دراین دنیای وانفسا حسرت زای بی فردا

خدایاعاشقان راغم مده شکرانه اش بامن

مگودیگرسمندردردل آتش نمیسوزد

توگرمم کن به افسون گرمی افسانه اش بامن

چه بشکن بشکنی دارد فلک درکارسرمستان

توپیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش بامن

۱۳۸۸/۰۵/۰۴ | 6:47 PM | Baran |

 

 

 

نام من عشق است

میشناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا

میشناسیدم؟

باشماطی کرده ام راه درازی را.خسته ام !

میشناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده رویم.من همان خورشیدتابانم

مشناسیدم؟

این چنین بیگانه ازمن روی مگردانید

درکف فرهادتیشه من نهادم من

من شکستم بیستون رامن

من همان مهربان سالهای دورم

رفته ام ازیادتان یامی شناسیدم؟

نام من عشق است میشناسیدم؟

۱۳۸۸/۰۵/۰۴ | 6:46 PM | Baran |
سلام من اومدم اما خیلی دلم گرفته چرابهم سرنمیزنین

حالاکه اومدم

بهم بگین که فراموش نشدم باشه؟

۱۳۸۸/۰۴/۳۰ | 6:28 PM | Baran |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ه

 

۱۳۸۸/۰۴/۰۶ | 8:8 PM | Baran |

۱۳۸۸/۰۴/۰۶ | 2:4 PM | Baran |

 

۱۳۸۸/۰۴/۰۴ | 1:12 PM | Baran |

در وجودم دلتنگی زبانه می کشد وقتی که روزهای خوب بودنش را به یاد می آورم!

چه زیبااست عطر حضورش در جاده زندگی ام.

دفتر شعرم را همیشه با وجود او گشوده ام و شعرهایم را برایش خوانده ام

پس از او تمام آرزوهایم در آتش دلتنگی سوخت

۱۳۸۸/۰۴/۰۱ | 7:34 PM | Baran |