دیده بردردوختم درانتظار
تاکه آمدنامه ای ازسوی یار
نامه ات چون باغ گل ازعطردوست
گرکه طبعم گل کندازعطراوست
گاه ازیک گل بهاران میشود
دشت خشکی لاله زاران میشود
یک ستاره گاه احسان میکند
تیره شب رانورباران میکند
نامه ات روح مراپروازداد
شادی گم کرده ام رابازداد
زآتش مهرت تن من داغ شد
واژه هاگل کردوگلهاباغ شد
نامه رابانورخودآمیختی
روشنی درجان عاشق ریختی
تاکه میخواندم سخن های تورا
یادکردم نقش سیمای تورا
ناگهان مهتاب بزم ماشدی
درمیان جمله هاپیداشدی
لب گشودی خنده کردی غنچه وار
دیدنت بردازکف من اختیار
باشگفتی گفتم ای جان آمدی؟
ای دوای دردهجران آمدی؟
اشک شادی ریخت ازچشمان من
شدچراغانی صف مژگان من
بوسه هاازروی هم برداشتیم
روی دررو گفته هاداشتیم
ای عجب درغرفه ی خوددیدمت
درمیان گفت وگوبوسیدمت
باتبسم گل به پایت ریختم
خویش رابرگردنت آویختم
پرشدازاندام توآغوش من
نغمه هاخواندی لحظه هادرگوش من
کاش میشد بوسه بارنت کنم
جان عاشق رابه قربانت کنم
شوق دیدارت مرادیوانه کرد
خانه ی روح مراگلخانه کرد
ناگهان دیدم که وای ای وای من
هاله آسارفتی ازرویای من
گلبن اندامتوپیدانبود
دیدنت جزنقشی ازرویانبود
مستی دیدارازدستم گریخت
آن سبوبشکست آن پیمانه ریخت
هرچه میدیدم خیال خام بود
جای توخالی ودل ناکام بود
باردیگررنج هجران بودمن
نامه بودوچشم گریان بود من

