غریب آمدی آشنا رفتی....

هر انسانی گاه ، بیگاه یا حتی ناگاه احساس می کند باید چیزی بگوید ، یا حتی بنویسد . شاید گاه و بی گاه ِ من قرار است اینجا اتفاق بیفتد...

منتظرهستم
زیرامیدانم توبه سوی من بازخواهی گشت
باهمه قدرت خوداین انتظارتلخ راتحمل خواهم کرد
زیرامیدانم اگرجسم تومراجعت نکند
قلب وروحت به سوی من
به سوی عشق ابدی وجاودانش
خواهدشتافت


عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود


کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را...

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیري....

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد....

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی ...

۱۳۹۴/۰۷/۰۲ | 8:13 PM | Baran |

میخوام فصل جدید زندگیمو شروع کنم اونجور که خودم میخوام فقط خودم بدون حضور تو....

 

 

 

به جان چشمانت اینبار آنچنان رفتنی ام

 

که کاسه های آب را هم قسم دهی

 

... نه آن روزها برمیگردد

 

نه من

 

 

 

روزی میرسد که

فریاد خواهی زد :

دوستم داشته باش

اما من هرگز نمیتوانم تو را حتی میان مشغله های ذهنی ام جا دهم..!!

۱۳۹۴/۰۴/۲۶ | 1:32 AM | Baran |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بچـــه کـــه بـــاشی …

از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم …

مــی‌ تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،

بـــزرگ کـــه مــی‌ شـــوی …

از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی‌ فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !

 

 

۱۳۹۴/۰۱/۰۹ | 10:53 AM | Baran |



خداوندا....
چگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم

(بااين همه گناه ومعصيت)

وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي

(باآن همه لطف ورحمت)

خداوندا...

توآنچناني که من مي خواهم

مرانيزچنان کن که تومي خواهي


خداوندا..

من از احساس بيهوده بودن ؛  من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب مي ترسم


خداوندا...

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم


خداوندا..

 من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...


خداوندا...

 من از خود نيز مي ترسم ...


خداوندا... پناهم ده




امسال عجیب دلم برای اعتکاف داره پر میزنه.......

کاش امسالم به پاکی روز آخر پارسال باشه
اون لحظه ای که سرم روی پای فروزان بود ومن بودم واشک.....
لحظه ی اذان آخر که دلم نمیخواست سر از سجده بردارم
چقدر دل کندن سخت بود وقتی
 تو ماشین تمام راه اشک ریختمو به سیاهی دنیای بیرون از مسجد نگاه میکردم
دلمو به درد آورد وقتی
 رسیدم خونه وتلوزیون خداحافظی معتکفارو نشون میداد ومن بودم وهق هق حبس تو گلوم....
چقدر دلتنگ بودم....
برای خدا
برای پاکی
وحالا دوباره کوله پشتیمو از هرگناهی پر کردم وسنگین شده....
منتظرم برم خالیش کنم
میخوام سبک بشم سبک تراز 1قاصذک

پروردگارا ...
نمی دانم با این همه ناسپاسی چگونه تمنایم را طلب کنم
از تو که خورشیدی را درزمستانی ترین روزهای زندگی ام تاباندی تا گرمی بخش لحظه های یخ زده ام باشد
و من به خود بالیدم که این چنین عزیز در گاهت بوده ام
پروردگارا ...
در این روز که ابر دلم خیال باریدن دارد فقط ذکر نام توازبار غم هایم می کاهد
۱۳۹۱/۰۳/۰۵ | 2:5 PM | Baran

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

۱۳۹۱/۰۲/۱۵ | 8:50 PM | Baran |

تا تو هستی ، زندگی آرام است 

            قلبم در انتظار لحظه باریدن باران است

                      که با تو در زیر بارانی که همیشه باریدنش برایم آرزوست قدم بزنم

                                   تا باران بشوید ترس را از وجود من 

                                          تا باران عاشقانه تر کند این لحظه ی عاشقانه ی من ...

                                                      دیروز که کنارت بودم باران می بارید

                                                                 من زیباترین باران عمرم را با تو تجربه کرده ام....

۱۳۹۱/۰۲/۱۵ | 8:47 PM | Baran |

الوسلام

این منم مزاحمی که آشناست

 هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟

 الو.. ...

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟ 

چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر

صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟

اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم

شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست...

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو

مراببخش،باز هم مزاحمت شدم 

دوباره زنگ می زنم

دوباره

 

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــداست

۱۳۹۱/۰۱/۱۷ | 8:52 PM | Baran

امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود 1روزی که هیچ وقت فراموش نمیشه

روزی که تاآخرعمر تک تک ثانیه هاشو مرورمیکنم وپرمیشم از عشق....

ازآرامش....

خدایا،

جزتوهیچکس ازدلم خبرنداره

خودت به دل شکستم رحم کن

خدایا،

عشقمو ازم نگیر............


۱۳۹۱/۰۱/۱۷ | 8:27 PM | Baran |

تاحالا شده تمام سرنوشتت به دقایق گره بخوره وزمان نگذره....

انقدر طولانی بشه که انگار توی تقدیرت چیزی جزانتظارنوشته نشده...

اون وقته که نمیتونی درست نفس بکشی ومدام نفست تو سینت حبس میشه

صبرت ازبین میره ودلت میخواد روی بلندترین کوه بایستی وداد بزنی خدایا

من جزتو کسی رو ندارم.....خودت درستش کن

چون فقط تو میتونی....من منتظرم که لبخند رضایتت زندگیمو بسازه


ساعت۱۷:۳

این بهترین ساعت ودقیقه ی زندگیمه.......

من چقدر خوشبختم

خدایا ممنونم که هنوزم لیاقت نگاهتو دارم

خدایامرسی که باهامی

خدایا دوستت دارم

خدایاعاشقتم

خدایا خودمو به خودت سپردم

خدایامیدونم حواست بهم هست

پس کمکم کن.......من به بودنت توی تمام لحظه های زندگیم نیاز داریم

چقدر امسال بهار زود به زمستونم اومده مگه نه عزیزم.....؟

 

۱۳۹۰/۱۲/۰۸ | 4:40 PM | Baran |

یه شخصی از خیابون رد میشده ،

میبینه یه بچه اصفهانی نشسته كنار خیابون گریه میكنه. جلو میره و میگه چی شده عزیزم ،

پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام را گم كرده ام.

مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو!

بچه باز هم به گریه كردن ادامه میده  مرد میپرسه دیگه چیه ؟

بچه میگه اگه اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم .......

۱۳۹۰/۱۱/۲۷ | 4:26 PM | Baran |



واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟

۱۳۹۰/۱۱/۰۶ | 7:21 PM | Baran |

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.

۱۳۹۰/۱۱/۰۲ | 7:5 PM | Baran

 

 

 

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.

آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و ۴ تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.
وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.
یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.
بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.
یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”
زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!


من ناراضيم_من عصبانيم_من دلم گرفته_من حال وهواي گريه دارم_من تودلم پرغصه ست_من خستم
ولي
            من لبخند ميزنم به همين سادگي......

۱۳۹۰/۱۰/۲۷ | 1:13 PM | Baran

ای رفته از برم!
یک روز پر سکوت
برخاست بانگ زنگ
ناگاه در گشودم و دیدم نگاه تو
چون قطره ی شراب
در چشم من چکید
وز ماه روی تو
مهتاب ریخت در دل معشوقه پرورم
دیدم ستاده لطف خدا در برابرم
لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن
زیرا به هیچ روی
در باورم نبود تو بازآیی از درم.
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
از در درآمدی
روی لبان مخملیت خنده ای شکفت
گفتم به خویشتن
«کامی  که خواستم ز خدا، شد میسرم»
پرشد فضای خانه ام از عطر زلف تو
نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید
با ناز بیشمار، نشستی کنار من
دست تو روی دست عطشناک من خزید
گفتی که: مهر خویشتن از من بریده ای؟
گفتم که: ای پری!
«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر»
«آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟»
آنگاه با نیاز
در انتظار بوسه ی گرم لبان من
بستی دو چشم خویش
لب های ما به شوق و تمنا به هم رسید
شکر شراب بوسه ی تو بر لبم چکید
اشک امید بر سر مژگان ما نشست
خون نشاط در رگ لب های ما دوید
لب ها به کار بوسه، زبان مانده از سخن
بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم
ناگاه با شتاب
برخاستی چو شاخه ی نیلوفری سپید
نوشین لبت ز بوسه ی بسیار سیر شد
وآندم که می چکید نیاز از نگاه من
بر ساعت شتابگرت دیده دوختی
گفتی که: «دیر شد
دیگر ز بوسه بگذر و بگذار بگذرم»
با کاروان ناز
رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت
در لحظه ی وداع
تو دور می شدی ز شعاع نگاه من
اما نگاه من همه فریاد درد بود
آوار رنج بود که می ریخت بر سرم
هستم بر این امید که روز دگر رسد
ناگاه در گشایم و بینم تو آمدی
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
آنگه نگاه گرم تو چون قطره ی شراب
در چشم من چکد
لب های ما به شوق و تمنا بهم رسد
اشک امید بر سر مژگان ما خزد
خون نشاط در رگ لب های ما دود
کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم
اما در این امید به خود گویم: ای دریغ
آیا شود که شاد کند بار دیگرم؟
این نیست باورم.

۱۳۹۰/۱۰/۱۲ | 4:39 PM | Baran |

آنگاه که غرور کسي را له مي کني،


آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

 مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند
۱۳۹۰/۰۷/۲۱ | 4:45 PM | Baran

چشمانم گریان است و دلم خون


دل من صاف است به زلالی آب

وچشمانم گریه می کنند مانند اسمان

دستانم خسته از پارو زدن

دیگر به چه امیدی زنده بمانم

وقتی در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست

آری

این دریای غم من است

غم های من پایان نخواهد یافت

... دلم شکســـت...

من نا امید نمی شوم و همچنان پارو

می زنم

چون خدا را دارم

خدای من

دل شکسته ی مرا ترمیم کن
۱۳۹۰/۰۷/۱۳ | 3:49 PM | Baran |

روز 21دي ماه64توفيق زيارت حضرت«فاطمه معصومه(ع)»رايافتم

پس ازدعا وزيارت بسوي تهران رفتم ودرپادگان بلال حبشي ماندم.

شب با حال ودلي خوش به خواب رفتيم درعالم روياشهيد حسن منصوري راملاقات كردم.

خواستم بااودست بدهم ولي حسن خودرا كنار كشيدوگفت:

بامن دست مده زيرااگردست دادي تورا باخود مي برم.

باهرتلاشي بود دست اوراگرفتم وفشردم وناگهان ازخواب پريدم.

باحال خوشترازقبل وبااميد به شهادت درراه خدا به تكليف خود ادامه ميدهم.

تارسدآنروز كه من هم به سراي تو رسم....

                                                         
                                         

                                             منبع:دفترخاطرات شهيد حسين علي داوري

۱۳۹۰/۰۷/۰۸ | 1:15 PM | Baran |

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
  يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
 يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
 که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
 زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
۱۳۹۰/۰۶/۲۷ | 8:59 PM | Baran |
حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم
آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب
خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند
دشنه ای نامــــــرد بـــــرپشتم نشست
از غم نامردمی، پــــشتم شـــــــکست
عشق آخر تیــــــشه زد بر ریـــشه ام
تیشـــــه زد بر ریـــــشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتـــــد می شوم
خوب اگر این است من بــــد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بــــس است
کافــرم دیگر مسلمانــــــی بــس است
در مـــــــیان خلق سر در گــــــم شدم
عاقبــت آلــــــوده ی مــــــردم شـــدم
بعد از این بــــا بی کسی خــو می کنم
هر چه در دل داشتــــم رو مــــی کـنم 
۱۳۹۰/۰۶/۲۰ | 11:20 AM | Baran |

هرچنددر پشت بيانم سخت بي تاب اند
احساس من را واژه هايم بر نمي تابند
ديرست كه مي خواهم بگويم سوختم در خويش
اما ازآن سان واژه هاي داغ ناياب اند
اينك در آغاز بلوغي تلخ وتاريخي
وقتي چشم اندازها گرداب گرداب اند
مي ايستم در شب ترين ايام يك شاعر
باخيل چشماني كه از وحشت نميخوابند
ميخواستم حرفي بگويم حرف را اما
احساس كردم واژه هايم در نمي يابند!!


كاش فقط 1نفر

   فقط 1نفر تواين خونه حرف منو ميفهميد.....

               همين!

۱۳۹۰/۰۵/۲۴ | 11:34 PM | Baran |


پدرازكناراتاق پسرش رد ميشد باتعجب ديد كه رختخواب خلاف هميشه مرتب است وهمه چيزهايي كه روي زمين ريخته،جمع شده وسرجايش گذاشته اند.چشمش به پاكت نامه اي كه روي بالش گذاشته شده بودافتاد.روي پاكت نوشته شده بود«براي پدرم»
بانگراني وكنجكاوي پاكت رابازكرد.
پدرجان:الان كه داري اين نامه را ميخوانيدمن كيلومترها ازشمادورم،بااستيسي،دختري كه شما نميشناسيدودوست من است فراركرده ام.اودخترخوبي است ومن ميخواهم بااوازدواج كنم.مي دانم كه شما اوراقبول نمي كنيد،زيرا اوالنگوهاوگوشواره هاي زيادي به خودش آويزان ميكندوهمه جاي بدنش پرازخالكوبي است.اوچندسال ازمن بزرگتراست وماباهم خوشبخت خواهيم شد.اويك تريلي كنار جنگل دارد وباآن هيزم حمل ميكند،بنابراين مي تواند خرج مارابدهد.استيسي چشمان مرابه حقيقت هاي زيادي باز كرد،درواقع اين ماده به كسي صدمه نميزند.ماخودمان مزرعه اي را براي كشت وفروش آن انتخاب كرديم ميتوانيم از آن كوكايين واكستازي هم بگيريم.
درضمن دعا ميكنم علم آنقدرپيشرفت كند كه راهي براي درمان ايدزپيداشودتااستيسي هم حالش بهترشود،نگران نباش پدر من الان 15سالم است ومي دانم چطورازخودم مراقبت كنم.بالاخره يك روز به خانه بر ميگردم وشما ميتوانيد نوه هاي خود را ببينيد.
بعداز تحرير:پدرجان،هيچ كدام ازاين حرفهايي كه بالا نوشتم حقيقت ندارد،من خانه دوستم تام هستم.فقط ميخواستم ياد آوري كنم كه خيلي چيزهاي بدترازاين كارنامه مدرسه كه روي ميز تحريرگذاشتم وجود دارد!
دوستتان دارم وقتي وضع بهترشد ومن درامان بودم،تلفن كنيدبر ميگردم.

۱۳۹۰/۰۵/۱۶ | 1:20 PM | Baran |
شیطان اندازه یک حبه قند است ...
گاهی می افتد توی فنجان دل ما !
حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را ...!
آن چای شیرین را ... شیطان زهرآگین دیرین را !!!
آنوقت او خون می شود در خانه تن ...
می چرخد و می گردد . می ماند آنجا ...  او می شود  " من " !!!
"ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است ... من ناخوشم ، داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید ... اما بگو ...
کی میرود این درد و کی درمان می آید ؟!
۱۳۹۰/۰۵/۱۳ | 11:16 AM | Baran |

قطاري به مقصد خدا مي رفت،لختي در ايستگاه دنيا توقف كردوپيامبرروبه جهانيان كرد وگفت:مقصد ما خداست،كيست كه با ماسفر كند؟كيست كه رنج وعشق توامان بخواهد؟كيست كه باور كند دنياايستگاهي است براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندكي برآن قطارسوار نشدند.ازجهان تا خداهزارايستگاه بود درهرايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد!قطار مي گذشت وسبك،زيرا سبكي قانون راه خداست.قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،به ايستگاه بهشت رسيد.
پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي پياده شوند.امااينجا ايستگاه آخر نيست!

مسافراني كه پياده مي شدند بهشتي شدند.اما اندكي بازهم ماندند،قطار دوباره راه افتادوبهشت جا ماند.آنگاه خداروبه مسافرانش كرد وفرمود:درود برشما،رازمن همين بود آن كه مرامي خواهد درايستگاه بهشت هم پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطاربه ایستگاه آخررسیدذیگرنه قطاری بود ونه مسافری.....

۱۳۹۰/۰۳/۰۳ | 8:45 PM | Baran

اگه کسی روکه دوست داشته باشی وقتی نگاهش میکنی دوست داری قشنگ ببیندت!
خودتومرتب وآراسته میکنی...!
توخدارودوست نداری؟
پس:
زشت حرف نزن!خداداره می بیندت...
فکربدنکن!
                                 خداداره می بیندت.....
دادنکش!
                                          خداداره می بیندت....
بی انصافی نکن!
                             خداداره می بیندت......
هیچ وقت به خداپشت نکن!

آخه خدا....

                            داره می بیندت...!

۱۳۹۰/۰۲/۱۰ | 9:28 PM | Baran |

استادازشاگردپرسید:چراوقتی مردم خشمگین هستند،صدایشان رابلندمیکنندوباوجوداینکه مقابل کنارشان قراردارد،سرهم دادمیکشند؟
شاگردان هرکدام جوابی دادنداماهیچ یک ازپاسخ هااستادراراضی نکرد.
سرانجام اوچنین پاسخ داد:هنگامی که دونفرازهم عصبانی هستند،قلبهایشان ازیکدیگرفاصله می گیرد.آنهابرای اینکه فاصله راجبران کنند مجبورند که دادبزنند.
هرچه میزان عصبانیت وخشم بیشترباشد،این فاصله بیشتراست وآنهابایدصدایشان رابلندترکنند.
سپس استادپرسید:هنگامی که دونفرعاشق یکدیگرباشند ،چه اتفاقی می افتد؟
آنهاسرهم دادنمی زنندبلکه خیلی به آرامی باهم صحبت میکنند.چون قلبهایشان خیلی بهم نزدیک است.
استادادامه داد:هنگامی که عشقشان به یکدیگربیشترشد،چه اتفاقی میوفتد؟آنهاحتی حرف های معمولی هم باهم نمی زنندوفقط درگوش هم نجوامی کنندوعشقشان بازهم به یکدیگر بیشترمی شود.
سرانجام حتی ازنجواکردن هم بی نیازمی شوند وفقط به یکدیگرنگاه میکنند.این هنگامی است که دیگرهیچ فاصله ای بین قلبهای آنهاباقی نمی ماند.

۱۳۹۰/۰۱/۲۶ | 11:45 AM | Baran

روزقسمت بود.خداهستی راقسمت میکرد.
خداگفت :چیزی ازمن بخواهیدهرچه که باشد،شماراخواهم داد.
سهمتان راازهستی طلب کنید،زیراخدابسیاربخشنده است.
وهرکه آمدچیزی خواست یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز.یکی دریاراانتخاب کردودیگری آسمان را
دراین میان کرم کوچکی جلوآمد وبه خداگفت:من چیز زیادی ازهستی نمیخواهم
نه چشمانی تیزنه جثه ای بزرگ نه بالی نه پایی نه آسمان ونه دریا.
تنهاکمی ازخودت،تنهاکمی ازخودت به من بده......
وخداکمی نوربه اوداد.نام اوکرم شب تاب شد.
خداوندگفت آنکه نوری باخوددارد بزرگ است.حتی اگربه قدرذره ای باشد.
توحالاهمان خورشیدی که گاهی،زیربرگ کوچک پنهان می شوی.
وبه دیگران گفت:کاش می دانستیدکه این کرم کوچک بهترین راخواست.
زیراکه ازخداجزخدانبایدخواست.
هزاران سال است که اومی تابد....روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است.
وکسی نمی داندکه این همان چراغی است که روزی

خداوندبه کرم کوچک بخشیده است.

۱۳۹۰/۰۱/۲۶ | 11:37 AM | Baran |

این منم که تورا می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه میریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات میبینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم مینویسم

دوستت دارم

۱۳۹۰/۰۱/۱۷ | 5:5 PM | Baran

زن پاشومحکم روی گازفشاردادبایدسریع می رسد

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

صدای برخوردگلگیرماشین باسپرماشین روبه رویی...

ماشین کاملانوبودوچندروزی بیشترنبودکه اونو تحویل گرفته بودند.

چطوری بایدجریان تصادف وخسارت دیدن ماشین نوروبه همسرش توضیح میداد....خدایا...!

بایدمدارکش روحاضرمی کرد.درحالی که ازیک پاکت قهوه ای رنگ بزگ مدارکش روبیرون می کشید

تکه کاغذی ازتوی اون به زمین افتاد.روی اون باخطی کلفت وشتاب زده نوشته شده بود

...!عزیزم درصورت تصادف....یادت باشه

که من تورودوست دارم نه ماشین رو

زن آروم گرفت وبالبخندی ازماشین پیاده شد

وقتی پیرهنمون بااتومیسوزه،قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه،دیوارهای خونه خط خطی میشه....

یادمون باشه هیچ کدوم ارزش شکستن دلی رونداره


۱۳۹۰/۰۱/۱۶ | 4:38 PM | Baran |

روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند 

 ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

 گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند 

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

 

۱۳۹۰/۰۱/۱۶ | 3:28 PM | Baran

می آید، آرام آرام

خوش بو تر از خورشید

با دامنی پر از شکوفه می آید

از لابلای جنگل وحشی و قلب باغچه ها

از خیال بهار مالامال

.بهار فصل درنگ عاطفه در کوچه باغهاست

 

بهاریادآوره تنهایی مشترکم برهمگان مبارک باد...!

باران....برمن بار...برروحم ببار..

۱۳۸۹/۱۲/۲۳ | 10:38 PM | Baran |