پدرازكناراتاق پسرش رد ميشد باتعجب ديد كه رختخواب خلاف هميشه مرتب است وهمه چيزهايي كه روي زمين ريخته،جمع شده وسرجايش گذاشته اند.چشمش به پاكت نامه اي كه روي بالش گذاشته شده بودافتاد.روي پاكت نوشته شده بود«براي پدرم»
بانگراني وكنجكاوي پاكت رابازكرد.
پدرجان:الان كه داري اين نامه را ميخوانيدمن كيلومترها ازشمادورم،بااستيسي،دختري كه شما نميشناسيدودوست من است فراركرده ام.اودخترخوبي است ومن ميخواهم بااوازدواج كنم.مي دانم كه شما اوراقبول نمي كنيد،زيرا اوالنگوهاوگوشواره هاي زيادي به خودش آويزان ميكندوهمه جاي بدنش پرازخالكوبي است.اوچندسال ازمن بزرگتراست وماباهم خوشبخت خواهيم شد.اويك تريلي كنار جنگل دارد وباآن هيزم حمل ميكند،بنابراين مي تواند خرج مارابدهد.استيسي چشمان مرابه حقيقت هاي زيادي باز كرد،درواقع اين ماده به كسي صدمه نميزند.ماخودمان مزرعه اي را براي كشت وفروش آن انتخاب كرديم ميتوانيم از آن كوكايين واكستازي هم بگيريم.
درضمن دعا ميكنم علم آنقدرپيشرفت كند كه راهي براي درمان ايدزپيداشودتااستيسي هم حالش بهترشود،نگران نباش پدر من الان 15سالم است ومي دانم چطورازخودم مراقبت كنم.بالاخره يك روز به خانه بر ميگردم وشما ميتوانيد نوه هاي خود را ببينيد.
بعداز تحرير:پدرجان،هيچ كدام ازاين حرفهايي كه بالا نوشتم حقيقت ندارد،من خانه دوستم تام هستم.فقط ميخواستم ياد آوري كنم كه خيلي چيزهاي بدترازاين كارنامه مدرسه كه روي ميز تحريرگذاشتم وجود دارد!
دوستتان دارم وقتي وضع بهترشد ومن درامان بودم،تلفن كنيدبر ميگردم.
