غریب آمدی آشنا رفتی....

هر انسانی گاه ، بیگاه یا حتی ناگاه احساس می کند باید چیزی بگوید ، یا حتی بنویسد . شاید گاه و بی گاه ِ من قرار است اینجا اتفاق بیفتد...

منتظرهستم
زیرامیدانم توبه سوی من بازخواهی گشت
باهمه قدرت خوداین انتظارتلخ راتحمل خواهم کرد
زیرامیدانم اگرجسم تومراجعت نکند
قلب وروحت به سوی من
به سوی عشق ابدی وجاودانش
خواهدشتافت


عشق یعنی انتظاروانتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی از فراقش سوختن
عشق یعنی سر به در آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچو یوسف قعرچاه
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی گم شدن در کوی دوست
عشق یعنی هر چه در دل آرزوست
عشق یعنی یک تیمم یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی مستی ودیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق یعنی آب بر آذر زدن
عشق یعنی سوزنی آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود


ای رفته از برم!
یک روز پر سکوت
برخاست بانگ زنگ
ناگاه در گشودم و دیدم نگاه تو
چون قطره ی شراب
در چشم من چکید
وز ماه روی تو
مهتاب ریخت در دل معشوقه پرورم
دیدم ستاده لطف خدا در برابرم
لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن
زیرا به هیچ روی
در باورم نبود تو بازآیی از درم.
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
از در درآمدی
روی لبان مخملیت خنده ای شکفت
گفتم به خویشتن
«کامی  که خواستم ز خدا، شد میسرم»
پرشد فضای خانه ام از عطر زلف تو
نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید
با ناز بیشمار، نشستی کنار من
دست تو روی دست عطشناک من خزید
گفتی که: مهر خویشتن از من بریده ای؟
گفتم که: ای پری!
«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر»
«آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟»
آنگاه با نیاز
در انتظار بوسه ی گرم لبان من
بستی دو چشم خویش
لب های ما به شوق و تمنا به هم رسید
شکر شراب بوسه ی تو بر لبم چکید
اشک امید بر سر مژگان ما نشست
خون نشاط در رگ لب های ما دوید
لب ها به کار بوسه، زبان مانده از سخن
بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم
ناگاه با شتاب
برخاستی چو شاخه ی نیلوفری سپید
نوشین لبت ز بوسه ی بسیار سیر شد
وآندم که می چکید نیاز از نگاه من
بر ساعت شتابگرت دیده دوختی
گفتی که: «دیر شد
دیگر ز بوسه بگذر و بگذار بگذرم»
با کاروان ناز
رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت
در لحظه ی وداع
تو دور می شدی ز شعاع نگاه من
اما نگاه من همه فریاد درد بود
آوار رنج بود که می ریخت بر سرم
هستم بر این امید که روز دگر رسد
ناگاه در گشایم و بینم تو آمدی
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
آنگه نگاه گرم تو چون قطره ی شراب
در چشم من چکد
لب های ما به شوق و تمنا بهم رسد
اشک امید بر سر مژگان ما خزد
خون نشاط در رگ لب های ما دود
کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم
اما در این امید به خود گویم: ای دریغ
آیا شود که شاد کند بار دیگرم؟
این نیست باورم.

۱۳۹۰/۱۰/۱۲ | 4:39 PM | Baran |