خدایا مراببخشبخاطرشکستن دلهایی که بندگانت بودند،من آنهاراشیشه های شکستنی پنداشتم...
خدایامراببخش بخاطرگناهان رنگارنگ که مانند خریدارازفروشگاهِ ابلیس برداشت کردم ودرآمدشیطان سکه شد...خدایامراببخش که اشتیاقت رانسبت به خود نادیده گرفتم ودوان دوان به سوی عشق به نابودی دویدم ودره ی نیستی راندیدم ازآن سقوط کردم اما...
توبازهم چترنجاتی برایم درکوله بارگذاشته بودی برای چنین مواقعی...
خدایا،تومیدانستی بنده ی ناخلفی داری امامن...
نمیدانم چرامرادوست داری وهنوزکه هنوزِصدای خنده هایم روشنی بخش قلب تیره ام شده واززیبایی های درون کوله بارم لذت میبرم
کوله بارم پراست ازنعمت هایی که برای روزه مبادا گذاشته ای...
من به خودم میبالم که مبدأمسیرم توبودی تاتوشه ی راه برایم فراهم کنی...
ای خدا،ای مقصدمسیر....می شودکه برایت ازخوبی های دنیاسوغات آورم وازسختی هاوبدی این سفرگلایه نکنم...؟
وتوبالبخندبه استقبالم بیایی....؟!













من حضوربهاری ات رادرخوابهای طلایی ام








ولی پسرداییم که به دنیااومددست بوس میرم خدمتشون خودی نشون بدم
به هرحال بایدبرای پسرش عروس انتخاب کنه یانه؟















شله 















