من در اين شهر غريب چه كسي را دارم؟ چه كسي همدم و همراز من است؟ چه كسي با غم من دمساز است؟ غم من غربت و تنهايي نيست غصه بي سر و ساماني نيست غم عشقي است كه در خيزش يك طوفان ناگهان ويران شد غم مثل غم كوچ پرستوي بهار مثل دلتنگي يك غنچه پائيز زده غم بي هم كسي و فردايي است چه كسي در غم تنهايي من قطره اي اشك از ديده فشاند؟ يا كه در سوگ سيه روزي من لحظه اي با من بود؟ آه از بي سر و ساماني من آه از بي كسي و دلتنگي آه از مرگ گل ياس سپيد آه از ديده باراني من آه از كوچ غريبانه عشق آه از باغ تهي از گل و آواز نسيم آه از فصل غم آلود خزان آه از داغ جگر سوز فراق و كسي نيست كه در اوج پريشاني من با من غمزده همراه شود تا از اين وادي پائيز زده تا بجايي كه گل عاطفه ها روئيده است همرهش كوچ كنم....

