
منم ماهی تشنه کزبخت شوم ربودندزآغوش دریامرا
به جامی بلوریم که تنگ است تنگ رهاکردصیادتنهامرا
نه جفتی که بامن بپویدبه شوق نه موجی که هرلحظه شادم کند
نه ابری که برمن بباردبه مهرنه دستی که باطعمه یادم کند
من ازشیشه جام طاقت گداز غریبانه هرسونظرمیکنم
به خودگویم آخردراین دام تنگ زمانی به دریاسفرمیکنم؟؟؟
درآنسوی این جام دریاچه هاست دریغامراخانه جزجام نیست
بسی چشمه بیرون ازاین جام نیست ولیکن رهایی ازاین دام نیست
به چشم توای رهنمودخیال بسی نوربرجان من چیره است
سکوتم به فریادگویدکه وای!!!
سرایم بلورین دلم تیره است مرازادگاه است دریای سبز
که صبح وغروبش یک رنگ نیست سپهراست دریاومن چون شهاب
سرای من این خانه ی تنگ نیست سخن گفتمت لیکن درپرده ها..
که دنیای بلورین جامی است تنگ دریغازدریاافتادم به خاک
سرم خوردازجوردنیابه سنگ تودریاندیدی که جنبیدنت
به جام بلورین دنیاخوشست مرادوست دریاست دریای سبز
نمودن درآغوش دریاخوشست........
