سلام ای آنکه نمیشناسمت
دقایقی حوصله کن وحرف های دلم رابخوان دوباره تنهاشده ام دوباره دلم هوای توراکرده خودکارم راازابرپرمیکنم وبرایت ازباران مینویسم به یادشبی می افتم که تورامیان شمع هامیبینم دوباره میخواهم به سوی توبیایم توراکجامیتوان دید؟ درآوازشبآویزهای عاشق؟درچشمان یک آهوی مضطرب؟درشاخه های یک مرجان قرمز؟درسلام دختربچه ای که تازه نام تورایادگرفته است؟دلم میخواهم وقتی باغهابیدارندبرات نامه بنویسم وتونامه هایم رابخوانی وجواب آنهارابه نشانی همه ی غریبان دنیابفرستی.ای کاش میتوانستم تنهاییم رابرای تومعناکنم ای کاش میتوانستم همیشه ازتوبنویسم میترسم روزی نتوانم بنویسم ودفترم خالی بماندوحرفهای ناگفته ام هرگزبه دنیانیاید میترسم نتوانم بنویسم وکسی ادامه ی سرود قلبم رانشنود
ودوباره شب دوباره تپش این دل بی قراردلم میخواهددیوارهاپنجره شوند ومن تورادرمیان چشم هایم بنشانم
دوباره شب دوباره تنهایی وخودکاری که باهمه ی ابرهای عالم پرنمیشود
دوباره شب دوباره یادتوکه این دل بی قرار رابیدارنگه داشته ودوباره من وخاطرها
