/images%5B12%5D.jpg)
خدایامیدانم یک شاخه ی کوچک بلوطتوراازمن بهترمیشناسدودریایی که درآندوردست موج می زندازمن به تونزدیک تراست
خدایابه خورشیدچه گفته ای که یک لحظه هم سردنمیشودوتن به تاریکی نمیدهد؟
به ماه چه گفته ای که جزروشنایی حرفی برای گفتن ندارد؟
به ریحان ها ومریم هاچه داده ای که ازازل تاابدبوی تورامیدهد؟
خدایاقبل ازاینکه به دنیابیایم عاشقت بودام وپیش ازدیدن بارانهاوخیابان هاصدای تورادیده ام وعشق راباتوآغازکردم.
خدایامیدانم توهمه جابامن خواهی بودچه درخاطرات کهنه وزنگ زده ام وچه درزرورقی که به سوی فرداوپس فرداهامیرود.
خدایاتمام درهارابه رویم بازکن دیوارهای لجبازراازسرراهم برداروپنجره ای کوچک به قلبم عطافرما.
اجازه بده درقلمرومهربانی توزندگی کنم وبرای شقایق هاسرودبخوانم.
خدایاای لطیف ترازرودهای سپید ای که نامت کلیدباغستان های رحمت است اگردستان نازکم رانگیری وبه رویم لبخندنزنی
درجاده های خاکستری غفلت گم میشوم
خدایاهرروزهمه جاعاشقت خواهم بود درسایه بال های یک پروانه درهیاهوی رعدهازیریک درخت انجیروروی خوشه های شیرین انگور
خدایامن یک روزدرایستگاه عشق ابرهاوماه رادرکوله پشتی ام میگذارم وسواراولین قطارمیشوم تابه دیدارتوبیایم
من مشتاقانه روبه روی آینه می ایستم وگیسوان رابرای رسیدن به آن روزشانه میکنم.
