
مادرمراببخش
فرزندخشمگین خطاکارخویش را
مادرحلال کن که سراپاندامت است.
باچشم اشک بارزپیشم چومیروی
سراپای من غرق ملامت است
هرلحظه دربرابرمن اشک ریختیازچشم پرملامت توخواندم شکایتی
بیچاره من که باهمه اشکهای توهرگزنداشت راه گناهم نهایتی
مادرمراببخش
توگوهری که درکف طفلی افتاده ای
من ساده لوح کودک گوهرندیده ام
گاهی به سنگ جهل گوهرشکسته ام
گاهی به دست خشم به خاکش کشیده ام
صدبارازخطای دختراشک ریختی
اما لبت به شکوه ی من آشنا نبود
بودم دراین هراس که نفرین کنی
اما کارتوازبرای دخترکاری جزدعانبود
مادرمراببخش
بعدازخدا.خدای دل وجان من تویی
من بنده ای که بارگنه میکشم به دوش
توآن فرشته ای که زمهرت سرشته اند
چشم ازگناهکاری فرزندخود بپوش
مادرمراببخش
درچهره ی تومهرو وفاموج میزند
ای شهره در وفاو صفامیپرستمت
مادرمن ازکشاکش این عمررنج زای
بیمارخسته به پناه توآمدم
دورازتوهرچه هست سیاهی است ونورنیست
مادرمراببخش
فرزندخشمگین وخطاکارخویش را
مادرحلال کن که سراپاندامت است..
