
پنهان نگاهم میکند.چشمی وصدناز
پنهان نگاهش میکنم.می خوانمش باز
خوشیدخندان لبش بامی همآغوش
مهتاب تابان رخش باگل همآواز
میخواهدم پیداست ازطرزنگاهش!
دزدیده دیدن های اومی گویدم راز!
میخواهدم وزشوق این احساس جان بخش
ذرات من پیوسته دررقصندوپرواز....
میخواهمت ای باغ لبریزازترانه
میخوانمت دراشک وآوازشبانه
میبینمت درتاروپودسینه.دردل
چون هرم آتش میکشی درمن زبانه!
میآرمت ازلابه لای جان به دفتر
تادرسرودمن بمانی جاودانه
میجویمت درآسمان دربرگ درآب
می پرسمت ازقله های بینشانه
بایادتوسرگشته درکوه هم همیشه
آمیزه ای ازشوق واندوهم همیشه
میان جان دوانسان چنین به هم نزدیک
چقدرفاصله؟آه
چقدرماندن درهالهءتبسم وشرم؟
چقدرماندن درپردهءسکوت نگاه؟
چقدردوری ازآفتاب آن لبخند؟
چقدرمحروم ازسایه سارآن گیسو؟
چقدربایدسرکردبی نوازش او؟
چقدر..؟چقدر....؟
اصطحکاک دل وسنگ گوش دادن ها
به حکم مبهم تقدیرسرنهادن ها
بشرچقدربه درمان عشق درمانده ست؟
مگرچقدرازاین عمربی ثمرمانده است؟
مگرچه کاری خوش ترزدوست داشتن است؟
مگرکه عشق گناهی برای زن ومرداست؟
چقدربایدبراین گناه تاوان داد؟
چقدربایدخاموش ماندتاجان داد؟
چقدرسرخ شدن زیرتازیانه شوق؟
چقدربی تونشستن دراین سکوت وستوه؟
میان چان دوعاشق چنین به هم نزدیک
چقدربایدمشتاقانه ماندوماندصبور؟
چقدربایدنزدیک بودوازهمه دور؟
چقدر...؟چقدر....؟
عمرپابردل مامینهدومیگذرد
خسته شدچشم من ازاین همه پائیزبهار
نه عجب گرنکنم برگل وگلزارنظردربهاری که دلم
نشکفدازخندهءیار
چه کندبارخ پژمرده من گل به چمن؟
چه کندبادل افسرده من لاله به باغ؟
من چه دارم که برم دربرآن غیرازاشک
وین چه داردکه نهدبردل من غیرازداغ؟
عمرپابردل مامینهدومیگذرد
کاروانی همه افسون همه نیرنگ وفریب
سالهاباغ وبهارم همه تاراج خزان
سینه ام پرشده ازنالهءغمهای غریب
دیدن روی گل وسیری چمن نیست بهار
به خدابی رخ معشوق گناه است!گناه.
آن بهاراست که بعدازشب جان سوزفراق
به هم آمیزدناگه دوتبسم دونگاه!
دیده بردردوختم درانتظار
تاکه آمدنامه ای ازسوی یار
نامه ات چون باغ گل ازعطردوست
گرکه طبعم گل کندازعطراوست
گاه ازیک گل بهاران میشود
دشت خشکی لاله زاران میشود
یک ستاره گاه احسان میکند
تیره شب رانورباران میکند
نامه ات روح مراپروازداد
شادی گم کرده ام رابازداد
زآتش مهرت تن من داغ شد
واژه هاگل کردوگلهاباغ شد
نامه رابانورخودآمیختی
روشنی درجان عاشق ریختی
تاکه میخواندم سخن های تورا
یادکردم نقش سیمای تورا
ناگهان مهتاب بزم ماشدی
درمیان جمله هاپیداشدی
لب گشودی خنده کردی غنچه وار
دیدنت بردازکف من اختیار
باشگفتی گفتم ای جان آمدی؟
ای دوای دردهجران آمدی؟
اشک شادی ریخت ازچشمان من
شدچراغانی صف مژگان من
بوسه هاازروی هم برداشتیم
روی دررو گفته هاداشتیم
ای عجب درغرفه ی خوددیدمت
درمیان گفت وگوبوسیدمت
باتبسم گل به پایت ریختم
خویش رابرگردنت آویختم
پرشدازاندام توآغوش من
نغمه هاخواندی لحظه هادرگوش من
کاش میشد بوسه بارنت کنم
جان عاشق رابه قربانت کنم
شوق دیدارت مرادیوانه کرد
خانه ی روح مراگلخانه کرد
ناگهان دیدم که وای ای وای من
هاله آسارفتی ازرویای من
گلبن اندامتوپیدانبود
دیدنت جزنقشی ازرویانبود
مستی دیدارازدستم گریخت
آن سبوبشکست آن پیمانه ریخت
هرچه میدیدم خیال خام بود
جای توخالی ودل ناکام بود
باردیگررنج هجران بودمن
نامه بودوچشم گریان بود من
/images%5B12%5D.jpg)
خدایامیدانم یک شاخه ی کوچک بلوطتوراازمن بهترمیشناسدودریایی که درآندوردست موج می زندازمن به تونزدیک تراست
خدایابه خورشیدچه گفته ای که یک لحظه هم سردنمیشودوتن به تاریکی نمیدهد؟
به ماه چه گفته ای که جزروشنایی حرفی برای گفتن ندارد؟
به ریحان ها ومریم هاچه داده ای که ازازل تاابدبوی تورامیدهد؟
خدایاقبل ازاینکه به دنیابیایم عاشقت بودام وپیش ازدیدن بارانهاوخیابان هاصدای تورادیده ام وعشق راباتوآغازکردم.
خدایامیدانم توهمه جابامن خواهی بودچه درخاطرات کهنه وزنگ زده ام وچه درزرورقی که به سوی فرداوپس فرداهامیرود.
خدایاتمام درهارابه رویم بازکن دیوارهای لجبازراازسرراهم برداروپنجره ای کوچک به قلبم عطافرما.
اجازه بده درقلمرومهربانی توزندگی کنم وبرای شقایق هاسرودبخوانم.
خدایاای لطیف ترازرودهای سپید ای که نامت کلیدباغستان های رحمت است اگردستان نازکم رانگیری وبه رویم لبخندنزنی
درجاده های خاکستری غفلت گم میشوم
خدایاهرروزهمه جاعاشقت خواهم بود درسایه بال های یک پروانه درهیاهوی رعدهازیریک درخت انجیروروی خوشه های شیرین انگور
خدایامن یک روزدرایستگاه عشق ابرهاوماه رادرکوله پشتی ام میگذارم وسواراولین قطارمیشوم تابه دیدارتوبیایم
من مشتاقانه روبه روی آینه می ایستم وگیسوان رابرای رسیدن به آن روزشانه میکنم.