![]()
![]()
![]()
تمام گنجشکان که درنبودتومرابه بادملامت گرفته اند
ترابه نام صدامیکنند تونیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تودرباغ بیجوانه ی من
تونیستی که ببینی دل رمیدهءمن
بجزتویادهمه چیزرارهاکردست

![]()
![]()
![]()
تمام گنجشکان که درنبودتومرابه بادملامت گرفته اند
ترابه نام صدامیکنند تونیستی که ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تودرباغ بیجوانه ی من
تونیستی که ببینی دل رمیدهءمن
بجزتویادهمه چیزرارهاکردست
شماای خاطرات کهنه وپوسیده ودرهم زمن امشب چه میخواهید؟
زمن امشب که می میرم یکه وتنهاچه می خواهید؟
برای مردنم کسی راخبرنسازید!
نمیخواهم پدربرهم زندچشمان بازم را.
نمیخواهم ببیندمادرم سختی جان کندنم را
نامه ای نوشتم اگربیوفتدبه دست خواهرم ازدل کشدآهی!!!
وگرافتدبه دست دلبرم اشکش فروریزد
بدینسان نامه ام:
سلام مادرسلام ای نازنیین ای مهربان ای بهترین مادر.
دگردردفترم شعرجدیدی را نخواهی دیدنخواهی خواند
دگردرآلبومم عکس جدیدی رانخواهی دید
دگرهرشب دررابه رویم نخواهی بازکرد
دگرازمن نمیپرسی کجا بودی دراین ظلمت؟
چه میکردی؟چه میخواهی؟
مادراگرروزی رفیق مهربانی آمدسراغ من
بگو:فرزندم به ناکامی جان داد.
وتاآخرین لحظه عمربه سختی سخن میگفت:
خداحافظ عزیزانم
خداحافظ رفیقانم
خداحافظ......
دردعاشقی
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است ,
سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی ,
تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش ,
اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید
, عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی ,
با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش
, این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری ,
با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه ,
ادامه داد .در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار
, فقط باید میجویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه ,
به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
![]()
ماهی بی جفت درجام بلور
هرطرف درحالت چرخیدن است
جفت اوافتاده بیجان روی آب
بی خبرازشادی جنبیدن است
ماهی بی جفت تنهاوغریب
اضطرابش پیش چشم روشن است
گاه می بوسدهمدم خاموش را
گاه عاشق واردربوییدن است
گریه می جویدزچشم ازملال
لرزه هازین غصه درجان وتن است
پیش خودگویدکه شاید بی صدا
ماهی بیچاره درنالیدن است
یادآن هنگامه ی بی همدمی
دیده اش گریان سکوتش شیون است
آنچه زین غم میچکدبرروی آب
نرم نرمک قطره ی اشک من است