اولین بوسه

غریب آمدی آشنارفتی.......!

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را...

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیري....

باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد....

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی ...

باران| پنجشنبه ۲ مهر۱۳۹۴ | 20:13 | |

میخوام فصل جدید زندگیمو شروع کنم اونجور که خودم میخوام فقط خودم بدون حضور تو....

 

 

به جان چشمانت اینبار آنچنان رفتنی ام

 

که کاسه های آب را هم قسم دهی

 

... نه آن روزها برمیگردد

 

نه من

 

 

 

روزی میرسد که

فریاد خواهی زد :

دوستم داشته باش

اما من هرگز نمیتوانم تو را حتی میان مشغله های ذهنی ام جا دهم..!!

باران| جمعه ۲۶ تیر۱۳۹۴ | 1:32 | |

تــــو مقصـــری؛

اگر مــــن دیگر”مــــن ســابــق”نیستم!

پس؛ مـــن را به “مـــن نـــبودن” محــکوم نکن..

مـــن؛ همـــانم که درگیــــر عشــــقـــش بودی!

یـــادت نمی آیـــد؟!

مــــن همـــــانم؛ حتـــــی اگر این روزها بوی بی تفـــــاوتـــی بدهم

باران| یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ | 11:5 | |

بچـــه کـــه بـــاشی …

از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم …

مــی‌ تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ،

بـــزرگ کـــه مــی‌ شـــوی …

از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی‌ فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !

باران| یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ | 10:53 | |

باران| جمعه ۳۱ شهریور۱۳۹۱ | 18:32 | |


یکی بگشاید این در را

         دلم تنگ است

          هوای پاک میخواهد

یکی بگشایداین در را

           دلم هم راز وهم آواز میخواهد

              که تا خوانم به گوشش درد های مانده در دل را

                                                       که تا گویم به آواز

                                     آرزوهایی که پژمردند

                              خدایا.....

                                                درقفس یکریز می گویم

                مگر درا به روی من تو بگشایی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن روزای سختیه شاید هیچکس به اندازه ی خودم حساسیتشو درک نکنه

پ.ن شاید این روزهای عداب آورم تموم بشه وحتی ازخاطرات همیشه تلخم پاک بشه

آخه غم های من پایانی ندارد

پ.ن خدایا بازم ممنونم همه جوره............

باران| دوشنبه ۶ شهریور۱۳۹۱ | 20:0 | |

بالاخره امتحانام تموم شد وخیالم راحت شد.......

افسوســــــــــــــــــــــــ

حالاباید فکر۱برنامه ریزی دقیق باشم

دلم ابریه....اما بازم خداروشکر طوفانی نیست!

دلم برای خیلی چیزا تنگه که حتی جرات به زبون آوردنشم ندارم

دلم برای خیلی کسامیسوزه کاری ازدستم برنمیاد

دلم برای خیلی چیزا و خیلی کسا پرمیزنه

دلم ازخیلیا گرفته که به روش هم نمیارم

دلم خیلی چیزا میخواد که بروز نمیدم

دلم پرشده ازعصبانیت ولی لبخند میزنم

 

پ.ن-این روزها همه به من دلتنگی هدیه میدهند.....

آتش بس اعلام کنید تمام شد دلم....

پ.ن-میخوام این چندتا خواستگارم که منتظرتمومی امتحانام بودن بیان وجواب منفیشونو بگیرن وبرن خیالم راحت بشه

پ.ن-چراهیچکس ازعلاقه ی من نمیپرسه؟یعنی بهم نمیاد کسی رودوست داشته باشم اونم ازنوع شدیدش که برای رسیدن بهش ثانیه هاروبشمرم.......؟!!!

پ.ن-عزیزان کسی وَردنه همراهش نیست ....؟میخوام مغزموباهاش صاف کنم!!!خستم ازاین همه فکرکردن به این گره های پی در پی.......

پ.ن-مامان....خیلی دوستت دارم ای کاش این علاقه ی من به دردت میخورد یاراه حلی بود برای مشکلاتی که داری تنهایی به دوش میکشی...

باران| یکشنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۱ | 16:24 | |



خداوندا....
چگونه تورابخوانم درحالي که من، من هستم

(بااين همه گناه ومعصيت)

وچگونه ازرحمت تونااميدشوم درحالي که تو، توهستي

(باآن همه لطف ورحمت)

خداوندا...

توآنچناني که من مي خواهم

مرانيزچنان کن که تومي خواهي


خداوندا..

من از احساس بيهوده بودن ؛  من از چون حباب آب بودن
من از ماندن چون مرداب مي ترسم


خداوندا...

من از مرگ محبت من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم


خداوندا..

 من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...


خداوندا...

 من از خود نيز مي ترسم ...


خداوندا... پناهم ده




امسال عجیب دلم برای اعتکاف داره پر میزنه.......

کاش امسالم به پاکی روز آخر پارسال باشه
اون لحظه ای که سرم روی پای فروزان بود ومن بودم واشک.....
لحظه ی اذان آخر که دلم نمیخواست سر از سجده بردارم
چقدر دل کندن سخت بود وقتی
 تو ماشین تمام راه اشک ریختمو به سیاهی دنیای بیرون از مسجد نگاه میکردم
دلمو به درد آورد وقتی
 رسیدم خونه وتلوزیون خداحافظی معتکفارو نشون میداد ومن بودم وهق هق حبس تو گلوم....
چقدر دلتنگ بودم....
برای خدا
برای پاکی
وحالا دوباره کوله پشتیمو از هرگناهی پر کردم وسنگین شده....
منتظرم برم خالیش کنم
میخوام سبک بشم سبک تراز 1قاصذک

پروردگارا ...
نمی دانم با این همه ناسپاسی چگونه تمنایم را طلب کنم
از تو که خورشیدی را درزمستانی ترین روزهای زندگی ام تاباندی تا گرمی بخش لحظه های یخ زده ام باشد
و من به خود بالیدم که این چنین عزیز در گاهت بوده ام
پروردگارا ...
در این روز که ابر دلم خیال باریدن دارد فقط ذکر نام توازبار غم هایم می کاهد
باران| جمعه ۵ خرداد۱۳۹۱ | 14:5 |

قبل از اینکه بخواهی در مورد من قضاوت کنی،

کفش ها ی من را بپوش ودر راه من قدم بزن.

ازخیابان ها،کوه ها ودشت هایی گذرکن که من گذر کردم.

اشک هایی را بریز که من ریختم.

دردهاوخوشی های من را تجربه کن

سال هایی رابگذران که من گذراندم.

روی سنگ هایی بلغزکه من لغزیدم

دوباره ودوباره برپاخبز و مجددا درهمان راه سخت قدم بزن.

همان ظورکه من انجام دادم.

بعد،آن زمان میتوانی درمورد من قضاوت کنی....


پ.ن حالم بده؛تو شوکم.....مثل 1جنازه ی بهت زده وسکوت محض......

پ.ن دنبال مقصرم لطفا سنگر بگیرید که ترکش عصبانیتم به شما اصابت نکنه!!

پ.ن نمیتونم این ننگ روتو سوابق تحصیلیم بپذیرم

پ.ن من مقصرم من مقصرم من مقصرم من مقصر من مقصر من مقصر من مقصر من مقصر

پ.ن دلم میخواد خرده سنگ بودم که چسبیده به قیر داغ وداره صاف میشه کف زمین دلم میخواد پِـــــــِر س بشم لـــــــــــــِه بشم دلم میخواد مغزم بریزه بیرون دلم میخواد تهی بشم

پ.ن آخه من به درد چه کاری میخورم؟...........جوابــــــــــــــ> هیچـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

باران| چهارشنبه ۳ خرداد۱۳۹۱ | 11:25 | |

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

باران| جمعه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۱ | 20:50 | |

تا تو هستی ، زندگی آرام است 

            قلبم در انتظار لحظه باریدن باران است

                      که با تو در زیر بارانی که همیشه باریدنش برایم آرزوست قدم بزنم

                                   تا باران بشوید ترس را از وجود من 

                                          تا باران عاشقانه تر کند این لحظه ی عاشقانه ی من ...

                                                      دیروز که کنارت بودم باران می بارید

                                                                 من زیباترین باران عمرم را با تو تجربه کرده ام....

باران| جمعه ۱۵ اردیبهشت۱۳۹۱ | 20:47 | |

الوسلام

این منم مزاحمی که آشناست

 هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟

 الو.. ...

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟ 

چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر

صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟

اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم

شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست...

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو

مراببخش،باز هم مزاحمت شدم 

دوباره زنگ می زنم

دوباره

 

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــداست

باران| پنجشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۱ | 20:52 |

امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود 1روزی که هیچ وقت فراموش نمیشه

روزی که تاآخرعمر تک تک ثانیه هاشو مرورمیکنم وپرمیشم از عشق....

ازآرامش....

خدایا،

جزتوهیچکس ازدلم خبرنداره

خودت به دل شکستم رحم کن

خدایا،

عشقمو ازم نگیر............



ادامـ ـه مطلــ ـب
باران| پنجشنبه ۱۷ فروردین۱۳۹۱ | 20:27 | |

تاحالا شده تمام سرنوشتت به دقایق گره بخوره وزمان نگذره....

انقدر طولانی بشه که انگار توی تقدیرت چیزی جزانتظارنوشته نشده...

اون وقته که نمیتونی درست نفس بکشی ومدام نفست تو سینت حبس میشه

صبرت ازبین میره ودلت میخواد روی بلندترین کوه بایستی وداد بزنی خدایا

من جزتو کسی رو ندارم.....خودت درستش کن

چون فقط تو میتونی....من منتظرم که لبخند رضایتت زندگیمو بسازه


ساعت۱۷:۳

این بهترین ساعت ودقیقه ی زندگیمه.......

من چقدر خوشبختم

خدایا ممنونم که هنوزم لیاقت نگاهتو دارم

خدایامرسی که باهامی

خدایا دوستت دارم

خدایاعاشقتم

خدایا خودمو به خودت سپردم

خدایامیدونم حواست بهم هست

پس کمکم کن.......من به بودنت توی تمام لحظه های زندگیم نیاز داریم

چقدر امسال بهار زود به زمستونم اومده مگه نه عزیزم.....؟

 

باران| دوشنبه ۸ اسفند۱۳۹۰ | 16:40 | |

یه شخصی از خیابون رد میشده ،

میبینه یه بچه اصفهانی نشسته كنار خیابون گریه میكنه. جلو میره و میگه چی شده عزیزم ،

پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام را گم كرده ام.

مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو!

بچه باز هم به گریه كردن ادامه میده  مرد میپرسه دیگه چیه ؟

بچه میگه اگه اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم .......

باران| پنجشنبه ۲۷ بهمن۱۳۹۰ | 16:26 | |

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.


خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم

و10 برابر آن هم براي.......

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

باران| سه شنبه ۱۸ بهمن۱۳۹۰ | 14:23 | |



واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟

باران| پنجشنبه ۶ بهمن۱۳۹۰ | 19:21 | |

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.

باران| یکشنبه ۲ بهمن۱۳۹۰ | 19:5 |


زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.
با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :
ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.
یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.
کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!
باران| جمعه ۲۳ دی۱۳۹۰ | 19:16 | |

ای رفته از برم!
یک روز پر سکوت
برخاست بانگ زنگ
ناگاه در گشودم و دیدم نگاه تو
چون قطره ی شراب
در چشم من چکید
وز ماه روی تو
مهتاب ریخت در دل معشوقه پرورم
دیدم ستاده لطف خدا در برابرم
لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن
زیرا به هیچ روی
در باورم نبود تو بازآیی از درم.
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
از در درآمدی
روی لبان مخملیت خنده ای شکفت
گفتم به خویشتن
«کامی  که خواستم ز خدا، شد میسرم»
پرشد فضای خانه ام از عطر زلف تو
نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید
با ناز بیشمار، نشستی کنار من
دست تو روی دست عطشناک من خزید
گفتی که: مهر خویشتن از من بریده ای؟
گفتم که: ای پری!
«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر»
«آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟»
آنگاه با نیاز
در انتظار بوسه ی گرم لبان من
بستی دو چشم خویش
لب های ما به شوق و تمنا به هم رسید
شکر شراب بوسه ی تو بر لبم چکید
اشک امید بر سر مژگان ما نشست
خون نشاط در رگ لب های ما دوید
لب ها به کار بوسه، زبان مانده از سخن
بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم
ناگاه با شتاب
برخاستی چو شاخه ی نیلوفری سپید
نوشین لبت ز بوسه ی بسیار سیر شد
وآندم که می چکید نیاز از نگاه من
بر ساعت شتابگرت دیده دوختی
گفتی که: «دیر شد
دیگر ز بوسه بگذر و بگذار بگذرم»
با کاروان ناز
رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت
در لحظه ی وداع
تو دور می شدی ز شعاع نگاه من
اما نگاه من همه فریاد درد بود
آوار رنج بود که می ریخت بر سرم
هستم بر این امید که روز دگر رسد
ناگاه در گشایم و بینم تو آمدی
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
آنگه نگاه گرم تو چون قطره ی شراب
در چشم من چکد
لب های ما به شوق و تمنا بهم رسد
اشک امید بر سر مژگان ما خزد
خون نشاط در رگ لب های ما دود
کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم
اما در این امید به خود گویم: ای دریغ
آیا شود که شاد کند بار دیگرم؟
این نیست باورم.

باران| دوشنبه ۱۲ دی۱۳۹۰ | 16:39 | |


آنگاه که غرور کسي را له مي کني،


آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

 مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند
باران| پنجشنبه ۲۱ مهر۱۳۹۰ | 16:45 |

چشمانم گریان است و دلم خون


دل من صاف است به زلالی آب

وچشمانم گریه می کنند مانند اسمان

دستانم خسته از پارو زدن

دیگر به چه امیدی زنده بمانم

وقتی در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست

آری

این دریای غم من است

غم های من پایان نخواهد یافت

... دلم شکســـت...

من نا امید نمی شوم و همچنان پارو

می زنم

چون خدا را دارم

خدای من

دل شکسته ی مرا ترمیم کن
باران| چهارشنبه ۱۳ مهر۱۳۹۰ | 15:49 | |

روز 21دي ماه64توفيق زيارت حضرت«فاطمه معصومه(ع)»رايافتم

پس ازدعا وزيارت بسوي تهران رفتم ودرپادگان بلال حبشي ماندم.

شب با حال ودلي خوش به خواب رفتيم درعالم روياشهيد حسن منصوري راملاقات كردم.

خواستم بااودست بدهم ولي حسن خودرا كنار كشيدوگفت:

بامن دست مده زيرااگردست دادي تورا باخود مي برم.

باهرتلاشي بود دست اوراگرفتم وفشردم وناگهان ازخواب پريدم.

باحال خوشترازقبل وبااميد به شهادت درراه خدا به تكليف خود ادامه ميدهم.

تارسدآنروز كه من هم به سراي تو رسم....

                                                         
                                         

                                             منبع:دفترخاطرات شهيد حسين علي داوري

باران| جمعه ۸ مهر۱۳۹۰ | 13:15 | |


سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
  يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
 يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
 که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
 زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
باران| یکشنبه ۲۷ شهریور۱۳۹۰ | 20:59 | |

حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم
آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب
خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند
دشنه ای نامــــــرد بـــــرپشتم نشست
از غم نامردمی، پــــشتم شـــــــکست
عشق آخر تیــــــشه زد بر ریـــشه ام
تیشـــــه زد بر ریـــــشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتـــــد می شوم
خوب اگر این است من بــــد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بــــس است
کافــرم دیگر مسلمانــــــی بــس است
در مـــــــیان خلق سر در گــــــم شدم
عاقبــت آلــــــوده ی مــــــردم شـــدم
بعد از این بــــا بی کسی خــو می کنم
هر چه در دل داشتــــم رو مــــی کـنم 
باران| یکشنبه ۲۰ شهریور۱۳۹۰ | 11:20 | |

هرچنددر پشت بيانم سخت بي تاب اند
احساس من را واژه هايم بر نمي تابند
ديرست كه مي خواهم بگويم سوختم در خويش
اما ازآن سان واژه هاي داغ ناياب اند
اينك در آغاز بلوغي تلخ وتاريخي
وقتي چشم اندازها گرداب گرداب اند
مي ايستم در شب ترين ايام يك شاعر
باخيل چشماني كه از وحشت نميخوابند
ميخواستم حرفي بگويم حرف را اما
احساس كردم واژه هايم در نمي يابند!!


كاش فقط 1نفر

   فقط 1نفر تواين خونه حرف منو ميفهميد.....

               همين!

باران| دوشنبه ۲۴ مرداد۱۳۹۰ | 23:34 | |



پدرازكناراتاق پسرش رد ميشد باتعجب ديد كه رختخواب خلاف هميشه مرتب است وهمه چيزهايي كه روي زمين ريخته،جمع شده وسرجايش گذاشته اند.چشمش به پاكت نامه اي كه روي بالش گذاشته شده بودافتاد.روي پاكت نوشته شده بود«براي پدرم»
بانگراني وكنجكاوي پاكت رابازكرد.
پدرجان:الان كه داري اين نامه را ميخوانيدمن كيلومترها ازشمادورم،بااستيسي،دختري كه شما نميشناسيدودوست من است فراركرده ام.اودخترخوبي است ومن ميخواهم بااوازدواج كنم.مي دانم كه شما اوراقبول نمي كنيد،زيرا اوالنگوهاوگوشواره هاي زيادي به خودش آويزان ميكندوهمه جاي بدنش پرازخالكوبي است.اوچندسال ازمن بزرگتراست وماباهم خوشبخت خواهيم شد.اويك تريلي كنار جنگل دارد وباآن هيزم حمل ميكند،بنابراين مي تواند خرج مارابدهد.استيسي چشمان مرابه حقيقت هاي زيادي باز كرد،درواقع اين ماده به كسي صدمه نميزند.ماخودمان مزرعه اي را براي كشت وفروش آن انتخاب كرديم ميتوانيم از آن كوكايين واكستازي هم بگيريم.
درضمن دعا ميكنم علم آنقدرپيشرفت كند كه راهي براي درمان ايدزپيداشودتااستيسي هم حالش بهترشود،نگران نباش پدر من الان 15سالم است ومي دانم چطورازخودم مراقبت كنم.بالاخره يك روز به خانه بر ميگردم وشما ميتوانيد نوه هاي خود را ببينيد.
بعداز تحرير:پدرجان،هيچ كدام ازاين حرفهايي كه بالا نوشتم حقيقت ندارد،من خانه دوستم تام هستم.فقط ميخواستم ياد آوري كنم كه خيلي چيزهاي بدترازاين كارنامه مدرسه كه روي ميز تحريرگذاشتم وجود دارد!
دوستتان دارم وقتي وضع بهترشد ومن درامان بودم،تلفن كنيدبر ميگردم.

باران| یکشنبه ۱۶ مرداد۱۳۹۰ | 13:20 | |

شیطان اندازه یک حبه قند است ...
گاهی می افتد توی فنجان دل ما !
حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را ...!
آن چای شیرین را ... شیطان زهرآگین دیرین را !!!
آنوقت او خون می شود در خانه تن ...
می چرخد و می گردد . می ماند آنجا ...  او می شود  " من " !!!
"ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است ... من ناخوشم ، داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید ... اما بگو ...
کی میرود این درد و کی درمان می آید ؟!
باران| پنجشنبه ۱۳ مرداد۱۳۹۰ | 11:16 | |

قطاري به مقصد خدا مي رفت،لختي در ايستگاه دنيا توقف كردوپيامبرروبه جهانيان كرد وگفت:مقصد ما خداست،كيست كه با ماسفر كند؟كيست كه رنج وعشق توامان بخواهد؟كيست كه باور كند دنياايستگاهي است براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندكي برآن قطارسوار نشدند.ازجهان تا خداهزارايستگاه بود درهرايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد!قطار مي گذشت وسبك،زيرا سبكي قانون راه خداست.قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،به ايستگاه بهشت رسيد.
پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي پياده شوند.امااينجا ايستگاه آخر نيست!

مسافراني كه پياده مي شدند بهشتي شدند.اما اندكي بازهم ماندند،قطار دوباره راه افتادوبهشت جا ماند.آنگاه خداروبه مسافرانش كرد وفرمود:درود برشما،رازمن همين بود آن كه مرامي خواهد درايستگاه بهشت هم پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطاربه ایستگاه آخررسیدذیگرنه قطاری بود ونه مسافری.....

باران| سه شنبه ۳ خرداد۱۳۹۰ | 20:45 |


اگه کسی روکه دوست داشته باشی وقتی نگاهش میکنی دوست داری قشنگ ببیندت!
خودتومرتب وآراسته میکنی...!
توخدارودوست نداری؟
پس:
زشت حرف نزن!خداداره می بیندت...
فکربدنکن!
                                 خداداره می بیندت.....
دادنکش!
                                          خداداره می بیندت....
بی انصافی نکن!
                             خداداره می بیندت......
هیچ وقت به خداپشت نکن!

آخه خدا....

                            داره می بیندت...!

باران| شنبه ۱۰ اردیبهشت۱۳۹۰ | 21:28 | |

Design By KhanOomi