اولین بوسه

غریب آمدی آشنارفتی.......!


یکی بگشاید این در را

         دلم تنگ است

          هوای پاک میخواهد

یکی بگشایداین در را

           دلم هم راز وهم آواز میخواهد

              که تا خوانم به گوشش درد های مانده در دل را

                                                       که تا گویم به آواز

                                     آرزوهایی که پژمردند

                              خدایا.....

                                                درقفس یکریز می گویم

                مگر درا به روی من تو بگشایی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن روزای سختیه شاید هیچکس به اندازه ی خودم حساسیتشو درک نکنه

پ.ن شاید این روزهای عداب آورم تموم بشه وحتی ازخاطرات همیشه تلخم پاک بشه

آخه غم های من پایانی ندارد

پ.ن خدایا بازم ممنونم همه جوره............

باران| دوشنبه 6 شهریور1391 | 20:0 | |

سلام

عبادات همه قبول

ای بابا......

کل سال هر کم وکاستی بوده انداختیم گردن تابستون گفتیم چشمش کور جبران میکنه.....جبران میکنم!!!

اما چی شد؟

این شد عاقبت تمام روزهای تابستون من....

ای خدا حکمتتو شکر....

حالا نمیشد این سالی که ما کنکور داریم ماه رمضون میوفتاد توی دی.....؟

جهنمو ضرر که تولدم 24 دیِ.....

حالا خدایا اشکال نداره...

دستتم درد نکنه لابد حکمتی داره دیگه....

ولی بیا وکمک کن حال این کنکورو بگیرم خلاص شیم

هم من هم شما که هی حرف تکراری نزنم تو آرزوها ودعاهام حداقل تنوع داشته باشه دیگه...

آره بابا.....خوش میگذره


باران| شنبه 7 مرداد1391 | 22:25 | |

بالاخره امتحانام تموم شد وخیالم راحت شد.......

افسوســــــــــــــــــــــــ

حالاباید فکر۱برنامه ریزی دقیق باشم

دلم ابریه....اما بازم خداروشکر طوفانی نیست!

دلم برای خیلی چیزا تنگه که حتی جرات به زبون آوردنشم ندارم

دلم برای خیلی کسامیسوزه کاری ازدستم برنمیاد

دلم برای خیلی چیزا و خیلی کسا پرمیزنه

دلم ازخیلیا گرفته که به روش هم نمیارم

دلم خیلی چیزا میخواد که بروز نمیدم

دلم پرشده ازعصبانیت ولی لبخند میزنم

 

پ.ن-این روزها همه به من دلتنگی هدیه میدهند.....

آتش بس اعلام کنید تمام شد دلم....

پ.ن-میخوام این چندتا خواستگارم که منتظرتمومی امتحانام بودن بیان وجواب منفیشونو بگیرن وبرن خیالم راحت بشه

پ.ن-چراهیچکس ازعلاقه ی من نمیپرسه؟یعنی بهم نمیاد کسی رودوست داشته باشم اونم ازنوع شدیدش که برای رسیدن بهش ثانیه هاروبشمرم.......؟!!!

پ.ن-عزیزان کسی وَردنه همراهش نیست ....؟میخوام مغزموباهاش صاف کنم!!!خستم ازاین همه فکرکردن به این گره های پی در پی.......

پ.ن-مامان....خیلی دوستت دارم ای کاش این علاقه ی من به دردت میخورد یاراه حلی بود برای مشکلاتی که داری تنهایی به دوش میکشی...

باران| یکشنبه 28 خرداد1391 | 16:24 | |

قبل از اینکه بخواهی در مورد من قضاوت کنی،

کفش ها ی من را بپوش ودر راه من قدم بزن.

ازخیابان ها،کوه ها ودشت هایی گذرکن که من گذر کردم.

اشک هایی را بریز که من ریختم.

دردهاوخوشی های من را تجربه کن

سال هایی رابگذران که من گذراندم.

روی سنگ هایی بلغزکه من لغزیدم

دوباره ودوباره برپاخبز و مجددا درهمان راه سخت قدم بزن.

همان ظورکه من انجام دادم.

بعد،آن زمان میتوانی درمورد من قضاوت کنی....


پ.ن حالم بده؛تو شوکم.....مثل 1جنازه ی بهت زده وسکوت محض......

پ.ن دنبال مقصرم لطفا سنگر بگیرید که ترکش عصبانیتم به شما اصابت نکنه!!

پ.ن نمیتونم این ننگ روتو سوابق تحصیلیم بپذیرم

پ.ن من مقصرم من مقصرم من مقصرم من مقصر من مقصر من مقصر من مقصر من مقصر

پ.ن دلم میخواد خرده سنگ بودم که چسبیده به قیر داغ وداره صاف میشه کف زمین دلم میخواد پِـــــــِر س بشم لـــــــــــــِه بشم دلم میخواد مغزم بریزه بیرون دلم میخواد تهی بشم

پ.ن آخه من به درد چه کاری میخورم؟...........جوابــــــــــــــ> هیچـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

باران| چهارشنبه 3 خرداد1391 | 11:25 | |


1) هنگام ازدواج بیشتر با گوش هایت مشورت کن تا با چشم هایت.( ضرب المثل آلمانی)

۲) مردی که به خاطر ” پول ” زن می گیرد، به نوکری می رود. ( ضرب المثل فرانسوی )

۳) لیاقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . ( ضرب المثل چینی )

۴) زنی سعادتمند است که مطیع ” شوهر” باشد. ( ضرب المثل یونانی )

۵) زن عاقل با داماد ” بی پول ” خوب می سازد. ( ضرب المثل انگلیسی )

۶) زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است. ( ضرب المثل انگلیسی )

۷) زن و شوهر اگر یکدیگر را بخواهند در کلبه ی خرابه هم زندگی می کنند. ( ضرب المثل آلمانی)

۸) داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت . ( ضرب المثل لهستانی)

۹) دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می دهد. ( ضرب المثل ایتالیایی)

داماد که نشدی از یک شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای .( ضرب المثل فرانسوی )

۱۱) دو نوع زن وجود دارد؛ با یکی ثروتمند می شوی و با دیگری فقیر. ( ضرب المثل ایتالیایی )

۱۲) در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه کن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق کن (آذربایجانی )


ازدواج وقتی خوبه که شرایطش محیا باشه 

وقتی شیرینه که سنت مناسب باشه

وقتی موفقه که باکسی هم صداوهم دل بشی که نیمه ی واقعی تو باشه

وقتی عاقلانست که خوب راجع بش فکرکرده باشی وازروی احساس نباشه

وقتی زیباست که عشق توش جریان داشته باشه

وقتی محکمه که خانواده پشتتو خالی نکنن

وقتی نیازه که حس کنی نبودش داره دلتنگت میکنه

وقتی جذابه که همه چیزو باهم داشته باشی...

اما تلخی زمانی از راه میرسه که درس داشته باشی واون بشه مانع تمام این شیرینی وجذابیت وزیبایی....

چه میشه کرد جز اینکه صبرپیشه کنیم؟!

بعضیا ازدواج روخیلی بهم توصیه میکنن وبعضی هاهم باشیدنش شوکه میشن وبهم میگن خیلی زوده

بنظرشما ازدواج 1دختر18ساله خیلی زود وغیرمعقوله؟

آدم باید به ندای درونش گوش بده یا فامیل یا همسن وسالاش یا افرادباتجربه مثل آبجی بزرگم که میگه ازدواج زود خوب نیست....؟

اگه توی این پست به نتیجه ای رسیدیم عکس نیمه ی واقعی زندگیموبراتون میذارم

به امید روزی که غم تنهایی سقف دل هیچکدوم ازمارو خم نکنه

بدرود

باران| یکشنبه 31 اردیبهشت1391 | 14:53 | |

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...

باران| جمعه 15 اردیبهشت1391 | 20:50 | |

تا تو هستی ، زندگی آرام است 

            قلبم در انتظار لحظه باریدن باران است

                      که با تو در زیر بارانی که همیشه باریدنش برایم آرزوست قدم بزنم

                                   تا باران بشوید ترس را از وجود من 

                                          تا باران عاشقانه تر کند این لحظه ی عاشقانه ی من ...

                                                      دیروز که کنارت بودم باران می بارید

                                                                 من زیباترین باران عمرم را با تو تجربه کرده ام....

باران| جمعه 15 اردیبهشت1391 | 20:47 | |

الوسلام

این منم مزاحمی که آشناست

 هزاردفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

 شماکه گفته اید پاسخ سلام واجب است

به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟

 الو.. ...

 دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟!؟ 

چراصدایتان نمی رسد ... کمی بلندتر

صدای من چطور؟خوب وصاف و واضح و رساست؟؟؟

اگر اجازه می دهی برایت درد و دل کنم

شنیده ام که گریه بر همه ی درد ها شفاست...

دل مرا بخوان بسوی خود تا سبک شوم

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست

الو

مراببخش،باز هم مزاحمت شدم 

دوباره زنگ می زنم

دوباره

 

تا خدا خـــــــــــــــــــــــــــــــــداست

باران| پنجشنبه 17 فروردین1391 | 20:52 |

امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود 1روزی که هیچ وقت فراموش نمیشه

روزی که تاآخرعمر تک تک ثانیه هاشو مرورمیکنم وپرمیشم از عشق....

ازآرامش....

خدایا،

جزتوهیچکس ازدلم خبرنداره

خودت به دل شکستم رحم کن

خدایا،

عشقمو ازم نگیر............



ادامـ ـه مطلــ ـب
باران| پنجشنبه 17 فروردین1391 | 20:27 | |

تاحالا شده تمام سرنوشتت به دقایق گره بخوره وزمان نگذره....

انقدر طولانی بشه که انگار توی تقدیرت چیزی جزانتظارنوشته نشده...

اون وقته که نمیتونی درست نفس بکشی ومدام نفست تو سینت حبس میشه

صبرت ازبین میره ودلت میخواد روی بلندترین کوه بایستی وداد بزنی خدایا

من جزتو کسی رو ندارم.....خودت درستش کن

چون فقط تو میتونی....من منتظرم که لبخند رضایتت زندگیمو بسازه


ساعت۱۷:۳

این بهترین ساعت ودقیقه ی زندگیمه.......

من چقدر خوشبختم

خدایا ممنونم که هنوزم لیاقت نگاهتو دارم

خدایامرسی که باهامی

خدایا دوستت دارم

خدایاعاشقتم

خدایا خودمو به خودت سپردم

خدایامیدونم حواست بهم هست

پس کمکم کن.......من به بودنت توی تمام لحظه های زندگیم نیاز داریم

چقدر امسال بهار زود به زمستونم اومده مگه نه عزیزم.....؟

 

باران| دوشنبه 8 اسفند1390 | 16:40 | |

یه شخصی از خیابون رد میشده ،

میبینه یه بچه اصفهانی نشسته كنار خیابون گریه میكنه. جلو میره و میگه چی شده عزیزم ،

پسر بچه میگه سكه ۲۵ تومانی ام را گم كرده ام.

مرد میگه اینكه گریه نداره بیا این۲۵ تومانی مال تو!

بچه باز هم به گریه كردن ادامه میده  مرد میپرسه دیگه چیه ؟

بچه میگه اگه اون سكه را گم نكرده بودم الان ۵۰ تومن پول داشتم .......

باران| پنجشنبه 27 بهمن1390 | 16:26 | |

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد......

قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.


خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!

خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.

آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.

قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.

خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.

بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.

خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند شد.

آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.

خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم

و10 برابر آن هم براي.......

نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.

باران| سه شنبه 18 بهمن1390 | 14:23 | |



واقعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟؟؟؟

باران| پنجشنبه 6 بهمن1390 | 19:21 | |


زن و شوهری بعد از سالیانی دراز که از ازدواج شان می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند.
با هر کسی که می توانستند مشورت کردند ، اما نتیجه ای نداشت تا این که نزد کشیش شهرشان رفتند. پس از این که مشکلشان را به کشیش گفتند ، او در جواب آنها گفت :
ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما را شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد کرد. با وجود این من قصد دارم به رم برم و مدتی در آن جا اقامت داشته باشم ، قول می دهم وقتی که به واتیکان رفتم ، به طور حتم ، برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش آن جا را ترک کند، بازگشت و گفت :
من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شود و شما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در رم حدود ۱۵ سال به طول خواهد انجامید ، ولی قول می دهم وقتی برگشتم به دیدن شما بیایم.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت.
یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد ، یاد قولی افتاد که ۱۵ سال پیش به اون زوج جوان داده بود. تصمیم گرفت یک سری به آنها بزند ، پس به طرف خانه ی آنها راه افتاد. وقتی به محل اقامتشان رسید ، زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا را پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که سرانجام دعاهای این زوج اجابت شده و آنها صاحب فرزند شده اند.
وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه دید که از سروکول یکدیگر بالا می رفتند و همه جا را روی سرشان گذاشتند، وسط آن شلوغی و هرج و مرج هم مامان شان ایستاده بود.
کشیش گفت : فرزندم ! می بینم که دعاهایتان مستجاب شده…. حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به سبب این معجزه تبریک بگویم.
زن مایوسانه جواب داد : اون نیست… همین الان خونه را به مقصد رم ترک کرد.
کشیش گفت : شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی را که شما برای استجابت دعای ما روشن کردید ، خاموش کنه!!!
باران| جمعه 23 دی1390 | 19:16 | |

ای رفته از برم!
یک روز پر سکوت
برخاست بانگ زنگ
ناگاه در گشودم و دیدم نگاه تو
چون قطره ی شراب
در چشم من چکید
وز ماه روی تو
مهتاب ریخت در دل معشوقه پرورم
دیدم ستاده لطف خدا در برابرم
لرزیدم از شگفتی بیگاه آمدن
زیرا به هیچ روی
در باورم نبود تو بازآیی از درم.
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
از در درآمدی
روی لبان مخملیت خنده ای شکفت
گفتم به خویشتن
«کامی  که خواستم ز خدا، شد میسرم»
پرشد فضای خانه ام از عطر زلف تو
نرم و سبک به حالت پروانه ای سپید
با ناز بیشمار، نشستی کنار من
دست تو روی دست عطشناک من خزید
گفتی که: مهر خویشتن از من بریده ای؟
گفتم که: ای پری!
«گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر»
«آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم؟»
آنگاه با نیاز
در انتظار بوسه ی گرم لبان من
بستی دو چشم خویش
لب های ما به شوق و تمنا به هم رسید
شکر شراب بوسه ی تو بر لبم چکید
اشک امید بر سر مژگان ما نشست
خون نشاط در رگ لب های ما دوید
لب ها به کار بوسه، زبان مانده از سخن
بستی لبم به بوسه که دم بر نیاورم
ناگاه با شتاب
برخاستی چو شاخه ی نیلوفری سپید
نوشین لبت ز بوسه ی بسیار سیر شد
وآندم که می چکید نیاز از نگاه من
بر ساعت شتابگرت دیده دوختی
گفتی که: «دیر شد
دیگر ز بوسه بگذر و بگذار بگذرم»
با کاروان ناز
رفتی چنان نسیم و پریدی چو مرغ بخت
در لحظه ی وداع
تو دور می شدی ز شعاع نگاه من
اما نگاه من همه فریاد درد بود
آوار رنج بود که می ریخت بر سرم
هستم بر این امید که روز دگر رسد
ناگاه در گشایم و بینم تو آمدی
در جامه ای سپیدتر از نور ماهتاب
با چهره ای گشاده تر از روی آفتاب
آنگه نگاه گرم تو چون قطره ی شراب
در چشم من چکد
لب های ما به شوق و تمنا بهم رسد
اشک امید بر سر مژگان ما خزد
خون نشاط در رگ لب های ما دود
کاری کنی به بوسه که دم بر نیاورم
اما در این امید به خود گویم: ای دریغ
آیا شود که شاد کند بار دیگرم؟
این نیست باورم.

باران| دوشنبه 12 دی1390 | 16:39 | |


آنگاه که غرور کسي را له مي کني،


آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني،

آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني،

 آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ،

آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي،

آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ،

 مي خواهم بدانم،

دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني

تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند
باران| پنجشنبه 21 مهر1390 | 16:45 |

چشمانم گریان است و دلم خون


دل من صاف است به زلالی آب

وچشمانم گریه می کنند مانند اسمان

دستانم خسته از پارو زدن

دیگر به چه امیدی زنده بمانم

وقتی در این دریای بیکران ساحلی پیدا نیست

آری

این دریای غم من است

غم های من پایان نخواهد یافت

... دلم شکســـت...

من نا امید نمی شوم و همچنان پارو

می زنم

چون خدا را دارم

خدای من

دل شکسته ی مرا ترمیم کن
باران| چهارشنبه 13 مهر1390 | 15:49 | |


خدايا وقتي با تو حرف مي زنم،دلم نميخواهد خورشيد در آسمان چهارم به خواب برود.عطرخوش تو در اتاقم مي پيچد،پرده ها به رقص در مي آيند،سقف اتاقم پرازستاره وفرشته مي شود ماه انقدر پايين مي آيد كه مي توان لمسش كرد.
خدايا،فقط تو مي تواني بي آنكه در را باز كني وارد قلبم بشوي ونام مقدس عشق راروي تك تك سلولهايم بنويسي.فقط تو مي تواني بي آنكه دست در گردن كلمات بيندازي رگهايم را پراز شعر كني....
خدايا،كاج ها وشمشادهاازمن شادترندوبنفشه هاونرگسهاازمن زيباتر.من هرروز لب باغچه مي روم وبه تك تك گنجشك ها وپروانه ها سلام ميكنم ودستم رابه تنه ي درختان وساقه ها مي كشم تاكمي سبز شوم.

خدايا،شب چقدر خوب است وقتي مي توانم با توخلوت كنم و واژه هارا تا صبح بيدار نگه دارم.شب چقدر دراز است وقتي دلم براي تو تنگ است وهرچه نگاه ميكنم تو پشت پنجره نمي آيي...

خدايا،ايمان دارم همه قطارهادرايستگاه توتوقف مي كنند،همه پرنده هابه سوي توبال مي زنند،وهمه دلها به نام تو مي تپد....

ميشود آرام قلب من باشي؟
مي شوددلم قرص باشد به تو وديگر نترسم ازعاقبت گناهم نترسم از غضبت نترسم از قهرت...
.
.
.
خدايا من كج رفتم.... الان گم شدم خدايا مي ترسم اينجا خيلي تاريكه خيلي وحشتناكه
بدون تو همش دارم گريه ميكنم دارم صدات ميزنم بيا دستمو بگير ببر.......
خدايا نوشته هامو شستم بااشكام ازته دلمه پاكه پاك
دلم براي روزاي با تو بودن تنگه براي روشنايي تا كي بايد اينجا باشم تا منو ببخشي؟بگو چيكار كنم؟
همه فكر ميكنن اشكام بخاطر چيز ديگست اما تو شاهدي نبودت داره آزارم ميده نميگم كه نيستي ميدونم كه هستي ولي شرم بهم اجازه نميده سرمو بالا كنم وبودنتو حس كنم خودت بهم بگو(سرتو بيار بالا من بخشيدمت)ومن بشم خوشبخت ترين دختر دنيا...
ميدونم مهربوني ميدونم دوستم داري ميدونم حواست بهم هست تا تو تاريكه زمين نخورم ميدونم صداي گريه هامو ميشنوي خدايا بيا دستمو بگير منوببربه روشنايي ديگه تنبيه بسه من قول ميدم.....
بيا منوببر به روشنايي
باران| یکشنبه 10 مهر1390 | 19:24 |


سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌
كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه
يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه
يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛
يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره
  يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت
هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد
ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد.
 يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،
انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم
همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند
من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده
من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام
 که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم
وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم
 زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم
باران| یکشنبه 27 شهریور1390 | 20:59 | |

حالمــــان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه، هر روز کم کم مـی خوریم
آب مـــــی خـــواهم سرابم مــی دهند
عشـــــق می ورزم عـــذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتــــم بـــــه خواب
از چه بیدارم نکــــــــردی آفــــــــتاب
خنـــــــجری بر قــــــلــب بیمارم زدند
بی گنـــــــــــاهی بــــودم و دارم زدند
دشنه ای نامــــــرد بـــــرپشتم نشست
از غم نامردمی، پــــشتم شـــــــکست
عشق آخر تیــــــشه زد بر ریـــشه ام
تیشـــــه زد بر ریـــــشه ی اندیشه ام
عشق اگر این است مرتـــــد می شوم
خوب اگر این است من بــــد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بــــس است
کافــرم دیگر مسلمانــــــی بــس است
در مـــــــیان خلق سر در گــــــم شدم
عاقبــت آلــــــوده ی مــــــردم شـــدم
بعد از این بــــا بی کسی خــو می کنم
هر چه در دل داشتــــم رو مــــی کـنم 
باران| یکشنبه 20 شهریور1390 | 11:20 | |

هرچنددر پشت بيانم سخت بي تاب اند
احساس من را واژه هايم بر نمي تابند
ديرست كه مي خواهم بگويم سوختم در خويش
اما ازآن سان واژه هاي داغ ناياب اند
اينك در آغاز بلوغي تلخ وتاريخي
وقتي چشم اندازها گرداب گرداب اند
مي ايستم در شب ترين ايام يك شاعر
باخيل چشماني كه از وحشت نميخوابند
ميخواستم حرفي بگويم حرف را اما
احساس كردم واژه هايم در نمي يابند!!


كاش فقط 1نفر

   فقط 1نفر تواين خونه حرف منو ميفهميد.....

               همين!

باران| دوشنبه 24 مرداد1390 | 23:34 | |



پدرازكناراتاق پسرش رد ميشد باتعجب ديد كه رختخواب خلاف هميشه مرتب است وهمه چيزهايي كه روي زمين ريخته،جمع شده وسرجايش گذاشته اند.چشمش به پاكت نامه اي كه روي بالش گذاشته شده بودافتاد.روي پاكت نوشته شده بود«براي پدرم»
بانگراني وكنجكاوي پاكت رابازكرد.
پدرجان:الان كه داري اين نامه را ميخوانيدمن كيلومترها ازشمادورم،بااستيسي،دختري كه شما نميشناسيدودوست من است فراركرده ام.اودخترخوبي است ومن ميخواهم بااوازدواج كنم.مي دانم كه شما اوراقبول نمي كنيد،زيرا اوالنگوهاوگوشواره هاي زيادي به خودش آويزان ميكندوهمه جاي بدنش پرازخالكوبي است.اوچندسال ازمن بزرگتراست وماباهم خوشبخت خواهيم شد.اويك تريلي كنار جنگل دارد وباآن هيزم حمل ميكند،بنابراين مي تواند خرج مارابدهد.استيسي چشمان مرابه حقيقت هاي زيادي باز كرد،درواقع اين ماده به كسي صدمه نميزند.ماخودمان مزرعه اي را براي كشت وفروش آن انتخاب كرديم ميتوانيم از آن كوكايين واكستازي هم بگيريم.
درضمن دعا ميكنم علم آنقدرپيشرفت كند كه راهي براي درمان ايدزپيداشودتااستيسي هم حالش بهترشود،نگران نباش پدر من الان 15سالم است ومي دانم چطورازخودم مراقبت كنم.بالاخره يك روز به خانه بر ميگردم وشما ميتوانيد نوه هاي خود را ببينيد.
بعداز تحرير:پدرجان،هيچ كدام ازاين حرفهايي كه بالا نوشتم حقيقت ندارد،من خانه دوستم تام هستم.فقط ميخواستم ياد آوري كنم كه خيلي چيزهاي بدترازاين كارنامه مدرسه كه روي ميز تحريرگذاشتم وجود دارد!
دوستتان دارم وقتي وضع بهترشد ومن درامان بودم،تلفن كنيدبر ميگردم.

باران| یکشنبه 16 مرداد1390 | 13:20 | |


سلام من برگشتم باكلي تاخير
آخه دستم بند بود
بندخيلي چيزا كه نذاشت بيام آپ كنم
اول خريد جهازبراي آبجي بزرگه
رفتن به شمال
رفتن به قم
ازهمه مهمترخريدن لباسم براي جشن آبجي بزرگه و....
ببينيد چقدرسرم شلوغ بود!
ولي راستشوبخواين قصد داشتم ديگه آپ نكنم به كل!ولي خوب نميشه ديگه
دلم براي آبجيم تنگ ميشه آخه خيلي باهم دوستيم....تفاوت سني چندانيم نداريم فقط3سال
داره ميره تهران...توي شلوغي توي آلودگي هوا توي ترافيك!
مگه اصفهان خودمون چه مشكلي داشت هم زيبا هم خلوت هم هواي سالم تر هم كلاس بالاتر!
البته تاچندسال ديگه برميگردن اصفهان ولي چه فايده
كـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو تا چند سال ديگه شايد اون بياد اصفهان ولي من ديگه نباشم
منظورخاصي نداشتم دانشگاهمو ميگم
چقدردارم تنها ميشم!خيلي خستم نميدونم شرايط سنيم اينطوريه يا كلا آدم افسرده اي هستم
اشكم درست لبه چشمامه كافيه فقط اراده كنم واسه هر چيزي گريه ميكنم
ولي واقعامن دختر نازك نارنجي هستم يا حق دارم ناراحت باشم؟البته شماكه نميتونيدقضاوت كنيد
چون از چيزي خبر نداريد!ولي بازم خداروشكرروحيم كاملا تضعيف نشده وهنوزم فضاي خونه با صداي
من پرميشه...كاش ميشد تمام روزهاي تنهاييمو اينجابنويسم تاهمه بدونن چراانقدرغمگينم
برام دعا كنيد هيچ چيز به اندازه دعا حالمو خوب نميكنه
به قول دوستم(فروزان)دعاكنيد خدابهم عقل بده بلكه آدم شدم


خدايا...
نه ميتوان ازتودل كند
نه ميشود ازتو جداشد....
اسم تمام بيقراري هاي دلم را ميگذارم
مصلحت!
باران| شنبه 15 مرداد1390 | 13:2 | |

شیطان اندازه یک حبه قند است ...
گاهی می افتد توی فنجان دل ما !
حل می شود آرام آرام ... بی آنکه اصلا ما بفهمیم و روحمان سر میکشد آن را ...!
آن چای شیرین را ... شیطان زهرآگین دیرین را !!!
آنوقت او خون می شود در خانه تن ...
می چرخد و می گردد . می ماند آنجا ...  او می شود  " من " !!!
"ای آنکه داروخانه ات هر موقع باز است ... من ناخوشم ، داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید ... اما بگو ...
کی میرود این درد و کی درمان می آید ؟!
باران| پنجشنبه 13 مرداد1390 | 11:16 | |

قطاري به مقصد خدا مي رفت،لختي در ايستگاه دنيا توقف كردوپيامبرروبه جهانيان كرد وگفت:مقصد ما خداست،كيست كه با ماسفر كند؟كيست كه رنج وعشق توامان بخواهد؟كيست كه باور كند دنياايستگاهي است براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندكي برآن قطارسوار نشدند.ازجهان تا خداهزارايستگاه بود درهرايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد!قطار مي گذشت وسبك،زيرا سبكي قانون راه خداست.قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،به ايستگاه بهشت رسيد.
پيامبر گفت:اينجا بهشت است مسافران بهشتي پياده شوند.امااينجا ايستگاه آخر نيست!

مسافراني كه پياده مي شدند بهشتي شدند.اما اندكي بازهم ماندند،قطار دوباره راه افتادوبهشت جا ماند.آنگاه خداروبه مسافرانش كرد وفرمود:درود برشما،رازمن همين بود آن كه مرامي خواهد درايستگاه بهشت هم پياده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطاربه ایستگاه آخررسیدذیگرنه قطاری بود ونه مسافری.....

باران| سه شنبه 3 خرداد1390 | 20:45 |


اگه کسی روکه دوست داشته باشی وقتی نگاهش میکنی دوست داری قشنگ ببیندت!
خودتومرتب وآراسته میکنی...!
توخدارودوست نداری؟
پس:
زشت حرف نزن!خداداره می بیندت...
فکربدنکن!
                                 خداداره می بیندت.....
دادنکش!
                                          خداداره می بیندت....
بی انصافی نکن!
                             خداداره می بیندت......
هیچ وقت به خداپشت نکن!

آخه خدا....

                            داره می بیندت...!

باران| شنبه 10 اردیبهشت1390 | 21:28 | |

استادازشاگردپرسید:چراوقتی مردم خشمگین هستند،صدایشان رابلندمیکنندوباوجوداینکه مقابل کنارشان قراردارد،سرهم دادمیکشند؟
شاگردان هرکدام جوابی دادنداماهیچ یک ازپاسخ هااستادراراضی نکرد.
سرانجام اوچنین پاسخ داد:هنگامی که دونفرازهم عصبانی هستند،قلبهایشان ازیکدیگرفاصله می گیرد.آنهابرای اینکه فاصله راجبران کنند مجبورند که دادبزنند.
هرچه میزان عصبانیت وخشم بیشترباشد،این فاصله بیشتراست وآنهابایدصدایشان رابلندترکنند.
سپس استادپرسید:هنگامی که دونفرعاشق یکدیگرباشند ،چه اتفاقی می افتد؟
آنهاسرهم دادنمی زنندبلکه خیلی به آرامی باهم صحبت میکنند.چون قلبهایشان خیلی بهم نزدیک است.
استادادامه داد:هنگامی که عشقشان به یکدیگربیشترشد،چه اتفاقی میوفتد؟آنهاحتی حرف های معمولی هم باهم نمی زنندوفقط درگوش هم نجوامی کنندوعشقشان بازهم به یکدیگر بیشترمی شود.
سرانجام حتی ازنجواکردن هم بی نیازمی شوند وفقط به یکدیگرنگاه میکنند.این هنگامی است که دیگرهیچ فاصله ای بین قلبهای آنهاباقی نمی ماند.

باران| جمعه 26 فروردین1390 | 11:45 |


روزقسمت بود.خداهستی راقسمت میکرد.
خداگفت :چیزی ازمن بخواهیدهرچه که باشد،شماراخواهم داد.
سهمتان راازهستی طلب کنید،زیراخدابسیاربخشنده است.
وهرکه آمدچیزی خواست یکی بالی برای پریدن ودیگری پایی برای دویدن یکی جثه ای بزرگ خواست وآن یکی چشمانی تیز.یکی دریاراانتخاب کردودیگری آسمان را
دراین میان کرم کوچکی جلوآمد وبه خداگفت:من چیز زیادی ازهستی نمیخواهم
نه چشمانی تیزنه جثه ای بزرگ نه بالی نه پایی نه آسمان ونه دریا.
تنهاکمی ازخودت،تنهاکمی ازخودت به من بده......
وخداکمی نوربه اوداد.نام اوکرم شب تاب شد.
خداوندگفت آنکه نوری باخوددارد بزرگ است.حتی اگربه قدرذره ای باشد.
توحالاهمان خورشیدی که گاهی،زیربرگ کوچک پنهان می شوی.
وبه دیگران گفت:کاش می دانستیدکه این کرم کوچک بهترین راخواست.
زیراکه ازخداجزخدانبایدخواست.
هزاران سال است که اومی تابد....روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است.
وکسی نمی داندکه این همان چراغی است که روزی

خداوندبه کرم کوچک بخشیده است.

باران| جمعه 26 فروردین1390 | 11:37 | |

این منم که تورا می خوانم

نه پری قصه هستم در آفاق داستان

و نه قاصدکی در یک قدمی تو

من یک انسانم

کسی که همواره به یاد توست

سالهاست با رودخانه و آسمان زندگی می کنم

برای کفتران چاهی دانه میریزم

و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم

این تویی که مرا در تمام لحظات میبینی

می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند

که تو مهربانترین مهربانی

پس آرام و گرم مینویسم

دوستت دارم

باران| چهارشنبه 17 فروردین1390 | 17:5 |

زن پاشومحکم روی گازفشاردادبایدسریع می رسد

نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

صدای برخوردگلگیرماشین باسپرماشین روبه رویی...

ماشین کاملانوبودوچندروزی بیشترنبودکه اونو تحویل گرفته بودند.

چطوری بایدجریان تصادف وخسارت دیدن ماشین نوروبه همسرش توضیح میداد....خدایا...!

بایدمدارکش روحاضرمی کرد.درحالی که ازیک پاکت قهوه ای رنگ بزگ مدارکش روبیرون می کشید

تکه کاغذی ازتوی اون به زمین افتاد.روی اون باخطی کلفت وشتاب زده نوشته شده بود

...!عزیزم درصورت تصادف....یادت باشه

که من تورودوست دارم نه ماشین رو

زن آروم گرفت وبالبخندی ازماشین پیاده شد

وقتی پیرهنمون بااتومیسوزه،قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه،دیوارهای خونه خط خطی میشه....

یادمون باشه هیچ کدوم ارزش شکستن دلی رونداره


باران| سه شنبه 16 فروردین1390 | 16:38 | |

Design By KhanOomi